![]() |
![]() |
|
| ღ♥ღما می توانیم با ستارگان نگاهمان زیباترین کهکشان هستی را بسازیمღ♥ღ |
|
سکه ای طلایی در جیب چپ پیراهنم می تپد، تمام دارایی ام سالها قحطی است، بر سفره یادت نشسته ام و انگشتانم را لیس میزنم، یک نان بخور و نمیر. بیداری دستهای تو را خواب می دیدم یا که خواب دستهایت را بیدار می شدم هنگامی که نقره ای اندوهت از هیجان سر انگشتانم فوران کرد و من تازه فهمیدم غم بزرگ نداشتنت در تنهایی کوچکم نمی گنجد. حالا برای روزهای بی تو چیزی بگو، شعری بخوان من دستهایم خالی خالی است!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت توسط زری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چه خوب یادم هست عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:
وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت. |
| پیوندهای روزانه |
|
آلبوم آپلود آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|