![]() |
![]() |
|
| ღ♥ღما می توانیم با ستارگان نگاهمان زیباترین کهکشان هستی را بسازیمღ♥ღ |
|
من از بهار جز عید و اسکناسهای تا نخورده اش چیزی نمی دانستم از عرقهای شرم پنجره در برابر پاکی باران چیزی نمی دانستم اما تو به من آموختی که بهار یعنی رویای ساده یک ماهی. یعنی سادگی گل سرخ!!! تو به من یاد دادی که چگونه انعکاس صداقت آسمان را در پاکی قلب کودک روستایی بجویم!!!
می آید، آرام آرام خوش بو تر از خورشید با دامنی پر از شکوفه می آید از لابلای جنگل وحشی و قلب باغچه ها از خیال بهار مالامال بهار فصل درنگ عاطفه در کوچه باغهاست! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت توسط زری |
|
|
بزرگ شده ام حالا دستهایم به آیینه میرسد، هرقدرکه می خواهم نوشته های رفتنت را پاک کنم دلم اجازه نمی دهد . میدانم یک شب بالاخره در آیینه ظاهر میشوی و با زمزمه هایت ماه را از پشت ابرها، بیرون میکشی حالا من دیگر انسان بزرگی هستم، همچنین خطاط بزرگی این را دیوارها میگویند... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت توسط زری |
|
|
هر شب همچون رویایی خیس از مژگانم باران می شوی و من در امتداد این جاده ای که هر پاییز تکرار میشود بهاری را میبینم که ریشه های تو را در متن عاشقانه ترین ترانه من پیوند میزند. تو آوا سر میدهی و من با سرانگشت سرد و لرزانم بر ساز تو دو... ر... می... فا |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت توسط زری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چه خوب یادم هست عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:
وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت. |
| پیوندهای روزانه |
|
آلبوم آپلود آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|