![]() |
![]() |
|
| ღ♥ღما می توانیم با ستارگان نگاهمان زیباترین کهکشان هستی را بسازیمღ♥ღ |
|
سلام امروزبازم یه پست متفاوت می خوام بذارم الهام جونم (چمدان حرفهایم) منو به یه بازی دعوت کرده از شما دوستای گلم می خوام هر کدومتون که دوست داشتین تو این بازی شرکت کنید.
اگه من نامرئی بودم: اگه من نامرئی بودم اول از همه می رفتم خونه الهام تا اینکه هم الهام و نگارو مامانشو ببینم و هم با الهام که نامرئی شده بریم خونه مخ معیوبو پیدا کنیم و ته و توی این قضیه رو در بیاریم که چرا اینقده به الهام جونم گیر می ده؟! اگه من نامرئی بودم امروز رو می رفتم واشنگتن ببینم انتخابات ریاست جمهوریشون چطوری برگزار میشه ببینم آیا تقلبی صورت میگیره تو انتخاباتشون؟! میرفتم ببینم برجهای دوقولو رو آخرش کی منفجر کرده؟! اگه من نامرئی بودم می رفتم مهدکودکها ببینم با این بچه های بیچاره چطوری رفتار میکنند آیا همه خوراکیهاشونو می دن بخورن یا خودشون می خورن و آیا هیچی اصلاً بهشون آموزش می دن و آیا با بچه ها مهربون هستن؟!!! چون خیلی دلم می خواد بدونم تو مهدکودکها چی میگذره اصلاً یه مسئله شده برام. اگه من نامرئی بودم می رفتم خونه احمدی نژاد ببینم ناهار و شام چی می خورن و آیا به بچه هاش میوه و سبزیجات میده بخورن یا مثل ما وسعش نمیرسه. اگه من نامرئی بودم می رفتم رستوران سر کوچمون (البته تو آشپزخونش) ببینم چطوری غذاهاشو درست میکنه آیا سبزیهاشو میشوره و آیا عدس و لوبیاولپشو پاک میکنه یا نه که قیمت خون باباشو ازمون میگیره!!! اگه من نامرئی بودم همراه با الهام می رفتم سینما ، کنسرت، دور دنیا خلاصه هر جا که پول بخوان و من دوست داشته باشم برم و پول ندم. تو خونه یکی هم خیلی دلم می خواست برم ببینم چه خبره. اگه من نامرئی بودم خیلی کارها می کردم خیلی... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت توسط زری |
|
|
آهسته و بی دغدغه گامهایم را روی برگها گذاشتم. گورستان نارنجی در نظرم مثل بوستانی پرگل آمد و قامت برافراشته سپیدارهای زرین پوش همچو پناهگاهی بی اتکا در برابر تابش بی رمق خورشید در مقابلم جلوه گر شد. سرمست از باده زندگی در زیر این همه زیبایی و شکوه پاییز گام برداشتم و در حیرت زیبایی مرگ درختان به فکر فرو رفتم... مگر می شود جز در قاموس خدا جای دیگری بدین زیبایی یافت؟! پرواز روح زنده گیاه را اینگونه رویاگون تماشا کرد و بر خزانش اشک نریخت... به راستی مگر می شود؟!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت توسط زری |
|
|
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مثل آسمانی که امشب می بارد؟! و اینک باران بر لبه پنجره احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می کند تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت توسط زری |
|
|
گفتم: «هی نگاه کن! روی مژههایت دانههای برف ریخته است» و او گفت: «این برف نیست پرهای بالشی است که خدا در آسمان تکانده است...» و سپس لبهای خندانش را گشود تا برفی را فوت کند و ما هر دو خندیدیم بعد به چشمانش نگاه کردم و دیدم که چشمانش، گرمترین پناهگاه جهان است... |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم آبان 1387ساعت توسط زری |
|
|
ارزش خوندن داره لطفاً بخونید... تمام جغرافیای قلبم را می شناسم.کوههای بلندش را ،دره های عمیقش را، اما نتواند جلوی زمین لرزه را بگیرد!... که راه بر سیلاب ها ببندم.وقتی برف عشق می بارد می دانم که همه جا یخ خواهد زد، منجمد خواهد شد جلوی ویرانی را می گیرد.چیزی فراتر از بینش فراتر از دانستن، فراتر از آگاهی در امان نگه دارد.سرچشمه ای که رویین تنم کند. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت توسط زری |
|
|
ای کاش هزار تیغ برهنه بر اندوه تو می نشست تا بتوانم بشارت روشنی فردا را بر فراز پلک هایت نگاه کنم اینک صدای آن یار بی دریغ گل می کند در سبزترین سکوت و گلهای هرزه را در بارش مداوم خویش درو می کند جنگل در اندیشه های سبز تو جاری است!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت توسط زری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چه خوب یادم هست عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:
وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت. |
| پیوندهای روزانه |
|
آلبوم آپلود آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|