![]() |
![]() |
|
| ღ♥ღما می توانیم با ستارگان نگاهمان زیباترین کهکشان هستی را بسازیمღ♥ღ |
|
در گامهایت اگر پر در بیاوری، عاشق شدهای! در واژههایت اگر پر در بیاوری، عاشق شدهای! عاشق شدن، کودک شدن است یافتن سُرسُرهی بلند سکوت است! عاشق شدن، خواهر شدن با ماه و پرنده و آهوست! عاشق شدن، شناور شدن در موسیقی آسمان است! عاشق شدن، گونهای رها شدن است! گونهای به معنا پیوستن! عاشق شدن به سراشیبی اوج افتادن است! همینکه عاشق شوی همبالای زندگی میشوی و دستهایت ناگهان به بلندترین شاخهی بودن میرسد و من با تو اینگونه ام . با تو , با عشق تو, من تلفیقی از هستی و نیستی را در می یابم . و در اوج بودن و نبودن غوطه می خورم !!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت توسط زری |
|
|
توبه می کنم دیگر کسی را دوست نداشته باشم حتی به قیمت سنگ شدن توبه می کنم دیگر برای کسی اشک نریزم حتی اگر فصل چشمانم برای همیشه زمستان شود چشمانم را می بندم . توبه می کنم دیگر دلم برای كسی تنگ نشود حتی چند لحظه قول می دهم نام كسی را بر زبان نمی آورم لبهایم را می دوزم توبه می کنم دیگرعاشق نشوم قلبم را دور می اندازم برای همیشه و به کویر تنهایی سلام می کنم!!! سلام... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم مهر 1387ساعت توسط زری |
|
|
کنون تمام دل تنگی آسمان با من است . تاب دوری ات از آسمان ساخته نیست. چه رسد به من ... بعد از این اگر کسی صدایم کرد بگویید رفته پی ماه پنجره اش بگردد. در سکوت و فاصله آرام می گیرم تنها برای انعکاس یک صدای آشنا !!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت توسط زری |
|
|
منتظر نباش كه شبی بشنوی ، از این دلبستگی های ساده دل بریده ام كه عزیز بارانی ام را ، در جاده ای جا گذاشتم ! یا در آسمان ، به ستاره ی دیگری سلام كردم توقعی از تو ندارم اگر دوست نداری در همان دامنه ی دور دریا بمان هر جور راحتی باران زده ی من همین سوسوی تو از آن سوی پرده ی دور برای روشن كردن اتاق تنهای ام كافی است .من كه این جا كاری نمی كنم فقط گهگاه گمان دوست داشتنت را در دفترم حك می كنم همین !... این كار هم كه نور نمی خواهد می دانم كه به حرفهایم می خندی!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت توسط زری |
|
|
تا روز رفتن می پنداشتم عشق همه اش شیرینی است!!! اما آنروز چشمانت به من آموخت که با آخرین نگاه است که اولین رنج آغاز می شود!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت توسط زری |
|
|
گیرم که در باورتان به خاک نشستم و ساقه های جوانم از ضربه تبرهاتان زخم دار است با ریشه چه میکنید. گیرم که بر سر این بام بنشسته در کمین پرنده ای، پرواز را علامت ممنوع میزنید با جوجه های بنشسته در آشیانه چه میکنید. گیرم که می کشید ،گیرم که می درید ،گیرم که می برید با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت توسط زری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چه خوب یادم هست عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:
وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت. |
| پیوندهای روزانه |
|
آلبوم آپلود آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|