![]() |
![]() |
|
| ღ♥ღما می توانیم با ستارگان نگاهمان زیباترین کهکشان هستی را بسازیمღ♥ღ |
|
ایستاده ام تنها، پشت میله های خاطرات دیروز ، اینجا انگشتهایم را می شمارم یک... دو... سه... و دستهای تو در هم فرو رفته اند.تو غزل را مشت مشت به حراج گذاشته ای که مهربانی ات را ثابت کنی ولی... ولی نفهمیدی که من آنسوی خیابان انتظارت را می کشم . تو بی وقفه فریاد کشیدی و من دیگر آزارت نمی دهم زین پس قصه هایم را برای هیچ کس تعریف نمی کنم!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت توسط زری |
|
|
تمام جغرافیای قلبم را می شناسم.کوههای بلندش را ،دره های عمیقش را،جنگل های فشرده و تو در تویش را و دریاهای ژرف و آبی اش را اگر نقشه کشی بلد بودم بی شک بهترین نقشه ها را می کشیدم.ازین سرزمینی که درون من است. نقطه به نقطه اش را بی هیچ اشتباه! روان است و جنگل فشرده شک را که از انبوه درختان سر به فلک کشیده پرسش های بی پایان بوجود آمده است.همه را می شناسم....همه را می بینم.... هر اتفاقی که می افتد آگاهم....اما خیلی بد است که آدم زمین قلبش را وجب به وجب بشناسد اما نتواند جلوی زمین لرزه را بگیرد!...می بینم که ابرهای باران زا می آیند ، می بارند و می روند .سیلاب ها را می بینم که بر زمین دلم جاری می شوند… اما راهی نمی شناسم که راه بر سیلاب ها ببندم.وقتی برف عشق می بارد می دانم که همه جا یخ خواهد زد، منجمد خواهد شدو راه را بر پویایی رودبارهای کوچک خواهد بست پیش بینی می کند اما جلوی رخ دادنشان را نمی گیرداین آگاهی تنها رنجم می دهد. چرا که می دانم…می دانم که چه ها در سرزمین دلم خواهند کردو من در برابرشان جز نگریستن چاره ای ندارم .در جست و جوی توانی هستم که پیش آمد ها را به چنگ آرد. که ابر و باران را در درونم به فرمان آرد…نگذارد که سیلاب هر کجا را که خواست با خود ببرد و زمین لرزه هر دم که خواست بناهای روشن قلبم را فرو ریزد… می گیرد.چیزی فراتر از بینش… فراتر از دانستن، فراتر از آگاهی … سپری می خواهم که در برم گیرد وسرزمین قلبم را از گزند آمدنی های ناگهان در امان نگه دارد.سرچشمه ای که رویین تنم کند.این نیرو را ، این توان را، این سپر را، این سرچشمه را نمی شناسم!هنوز پس از اینهمه سال که از فوران آگاهی می گذرد می بینم که بسیار ناتوانم!بسیار بیشتر از بینشی که دارم بسیار دردناک تر از آگاهی ای که بدان می بالم با چشمان جغرافیادانم ناتوانی ام را روشن می بینم. اما درمانش را نمی شناسم.از چه جنس است؟از کدام سو می آید؟ چگونه می آید؟ می آید؟! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم مهر 1387ساعت توسط زری |
|
|
غنچه از خواب پرید و گلی تازه به دنیا آمد خار خندید و به گل گفت :سلام و جوابی نشنید خار رنجید ولی هیچ نگفت. ساعتی چند گذشت گل چه زیبا شده بود. دست بی رحمی آمد نزدیک. گل سراسیمه ز وحشت افسرد. لیک آن خار در آن دست خلید و گل از مرگ رهید. صبح فردا که رسید٬ خار با شبنمی از خواب پرید گل صمیمانه به او گفت :سلام!!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت توسط زری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چه خوب یادم هست عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:
وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت. |
| پیوندهای روزانه |
|
آلبوم آپلود آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|