![]() |
![]() |
|
| ღ♥ღما می توانیم با ستارگان نگاهمان زیباترین کهکشان هستی را بسازیمღ♥ღ |
|
ابر های شوق بارید ند، و سیلاب تمنا، سد سنگین سکوت غرور را شکست، |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت توسط زری |
|
|
مهربانا ، سایبانی از جنس اشک و نیاز می خواهم تا سجاده ی دلم را در آن بگسترانم و با دستان خسته قنوتم از تو بخواهم که بر وجود سردم نور نگاهت را بتابانی و گل های زیبای عشق و ایمان را بار دگر در من تازه گردانی!!! آمــــــــــــــــین... |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام شهریور 1387ساعت توسط زری |
|
|
تنها در بی چراغی شبها می رفتم .دستهایم از یاد مشعلها تهی شده بود. همه ستاره هایم به تاریکی رفته بود.مشت من ساقه خشک تپش ها را می فشرد! تنها می رفتم، می شنوی؟!...تنها من از شادی باغ زمرد کودکی به راه افتاده بودم آیینه ها انتظار تصویرم را می کشیدند. ناگهان تو از بیراهه لحظه ها ، میان دو تاریکی به من پیوستی دستم را به سراسر شب کشیدم، خوشه فضا را فشردم و سرانجام در آهنگ مه آلود، تو را گم کردم.میان ما سرگردانی بیابانهاست، بی چراغی شبها، بستر خاکی غربتها، فراموشی آتشها... میان ما هزار و یک شب جست و جو هاست!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت توسط زری |
|
|
به ابرهای سیاه زخمی بگو: برای من اشک تمساح نریزند. روزی که لبهای باغچه ترک خورده بود، و جگر آفتابگردانها می سوخت... به هرزه گردی کدام کوچه رفته بودند ؟! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت توسط زری |
|
|
بیا لبخند بزنیم بدون انتظار پاسخی از دنیا و بدان که روزی آنقدر شرمنده می شود که به جای لبخند به تمام سازهایمان می رقصد! باور کن!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت توسط زری |
|
|
غریب است دوست داشتن.وعجیب تر از آن است دوست داشته شدن... وقتی میدانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ونفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده ؛ به بازیش میگیریم. هر چه او عاشقتر ، ما سرخوشتر، هر چه او دل نازکتر ، ما بی رحم تر . تقصیر از ما نیست ؛ تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شدهاند!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت توسط زری |
|
|
ای کاش هزار تیغ برهنه بر اندوه تو می نشست تا بتوانم بشارت روشنی فردا را بر فراز پلک هایت نگاه کنم اینک صدای آن یار بی دریغ گل می کند در سبزترین سکوت و گلهای هرزه را در بارش مداوم خویش درو می کند جنگل در اندیشه های سبز تو جاری است!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت توسط زری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چه خوب یادم هست عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:
وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت. |
| پیوندهای روزانه |
|
آلبوم آپلود آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|