![]() |
![]() |
|
| ღ♥ღما می توانیم با ستارگان نگاهمان زیباترین کهکشان هستی را بسازیمღ♥ღ |
|
من و تو آشناي يك ايستگاهيم به دو مقصد تو راهي ديار پايكوبان عشقي و من راهي سرزمينيم كه حكايت گرگ و ميش را بر لالايي شبهايمان سرو ده اند و آنگاه كه حادثه ها به پيشوازمان مي آيند تو دوست داشتن را در قالبي از اشك بر شانه هايم مي ريزي و من به فكر اولين ايستگاهم كه چگونه با كوله باري از تو پا در سرزمينم بگذارم !!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت توسط زری |
|
|
کاش پروانه های قلب تو حال مرا می فهمیدند. کاش باران نقره ای احساس تو بر تن من می بارید و من می روییدم در چمنزار دستان تو. کاش در جشن عروسی دستهایمان می رقصیدم. من اما امروز متولد می شوم. امروز و هر روز تا آخرین روز با تو بودن. من مهربا نی های تو را ستایش می کنم و حس تب آلود صدایت را . من از شوق گم شدن در تو هر روز اقاقیهای پاک چشمانم را به تو تقدیم می کنم. به تو که شکوه بودنی...
تولـــــــــــدم مبـــــــــارک
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت توسط زری |
|
|
با صدای نفس های گرم تو، خورشید رفت و روز خوابید، |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت توسط زری |
|
|
ای ماه که با گامهای سنگین و نمناک از آسمان بالا می روی
به تیر اندازی مشغول است؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت توسط زری |
|
|
دستها بالا بود. هر کسی سهم خودش را طلبید. سهم هر کس که رسید، داغ تر از دل ما بود ولی نوبت من که رسید، سهم من یخ زده بود! سهم من چیست مگریک پاسخ، پاسخ یک حسرت!!! سهم من کوچک بود قد انگشتانم عمق آن وسعت داشت وسعتی تا ته دلتنگیها شاید از وسعت آن بود که بی پاسخ ماند... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت توسط زری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چه خوب یادم هست عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:
وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت. |
| پیوندهای روزانه |
|
آلبوم آپلود آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|