![]() |
![]() |
|
| ღ♥ღما می توانیم با ستارگان نگاهمان زیباترین کهکشان هستی را بسازیمღ♥ღ |
|
سلاااااااام چیه تعجب کردین امروز دو تا پست گذاشتم .آخه امروز می خوام تو وبم جشن بگیرم می دونین امروز نتایج کنکور سراسری اومده.
ازش انتظار داشت. امیدوارم تو تمام مراحل زندگیش همینطور پله های ترقی رو طی کنه. اصلاً امیدوارم همه اونهایی که زحمت کشیدن و درس خوندن به نتیجه دلخواهشون برسن.
اینم یه متن پر معنا تقدیم به خواهر زاده قشنگم بهاره جونی با دقت بخون بهارم. شايد شبي ، درخشش گرانبها ترين الماس اين جهان تورا فريب دهد ، آن شب است که اين الماس ، آن ريسمان نا استوار زير پاي تو خواهد بود .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت توسط زری |
|
|
روزگار غریبی است ...مثل آدمهایش .آدمهایی که غریبه اند حتی با خودشان. آدمهایی که پشت نقابها پنهان شده اند. نمی دانند خودشان را از چه کسی پنهان کرده اند؟!از خود یا دیگران؟! آدمهایی که نمی توانی بفهمی شادند یا غمگین؟! مهربانند یا نامهربان؟! مؤمن اند یا کافر؟! درستکارند یا نادرست؟! و کاش زمانی فرا برسد که آدمها خودشان باشند و به معنای واقعی دوست داشتن برسند روزی که خنده ها به زیبایی شکفتن گلهای سرخ توی باغچه ها و گریه ها به زلالی و پاکی چشمه ها باشد... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت توسط زری |
|
|
بی آنکه بدانم گناهم چیست و در چه دادگاهی متهم شده ام؟! خاطرات را در ژرفای دلم دفن می کنم و سهم من از این فراق و جدایی شستن سنگ قبر روزهای با تو بودن در سیلاب دیدگانم است که هیچ سنی را بدون نوازش یادت سپری نکرد. اما تو با نگاه سردت ، مهر بی وفایی را در دفتر زمانه حک کردی و مستانه های روحم را به بازی گماردی تا همیشه زنجیرهای فولادین عشقت را بر شانه های نحیف قلبم حس کنم. قلم عاجز از بیان محبت مدفون شده سرنوشت من است که همیشه با گیتار معصوم عشق در گوشم زمزمه می کند. چه زود آدمها از آدمها سیر می شوند و ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت توسط زری |
|
|
به حباب نگران لب یک رود قسم و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت غصه ها خواهد رفت آنچنان که فقط خاطره ای خواهد ماند !!!
حلول ماه مبارک رمضان بر روزه داران عزیز مبارک باد.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت توسط زری |
|
|
از تو مهربانتر کیست که سرگذشت دستهایم را برایش بنویسم و از فاصله ها گله کنم؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت توسط زری |
|
|
دل آرزومندم را در صندوقچه غروب ، زیر سایه انتظار به امانت می گذارم تا تو فردا چونان تیرهای زرین آفتاب آن را نورانی کنی ای زیباترین طلوع همیشگی... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت توسط زری |
|
|
در انحنای تنهایی خویش بین ماندن و رفتن بین بودن و نبودن بین نیاز و استغنا بین خاموشی و فریاد رفتن را برمیگزینی ! حسی گنگ و نامفهوم با معنایی به وسعت اندوه تو را در بر می گیرد و بغضی خاموش گلویت را می فشارد میشکنی ، میشکنی و از مرور خاطره ها خیس میشوی ! می دانی در زیر لایه های سکوت و فراموشی خواهی پوسید می دانی در چشم این رهگذران غریبه مهجور خواهی ماند آری خوب می دانی که از خستگی حرف های بر دل مانده مچاله خواهی شد ولی رفتن را بر می گزینی می دانی دوباره باید پشت این حصارهای تودرتو خالی برای بودن تلاش کنی و باز با این روزمرگی بیهوده بجنگی اما رفتن را بر می گزینی! می روی و سکوت پیشه می کنی و آنقدر غرق در این سکوت می شوی که می خواهی سکوتت را فریاد کنی! با تمام وجودت فریادکنی! با تار و پودت! پس دوباره باز میگردی ولی می دانی آری خوب می دانی که سکوت را نمی توان فریاد زد و ای کاش کسی معنای این سکوت را می فهمید!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم شهریور 1387ساعت توسط زری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چه خوب یادم هست عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:
وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت. |
| پیوندهای روزانه |
|
آلبوم آپلود آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|