![]() |
![]() |
|
| ღ♥ღما می توانیم با ستارگان نگاهمان زیباترین کهکشان هستی را بسازیمღ♥ღ |
|
سلام امروز می خوام یه پست متفاوت بذارم آخه از طرف الی جونم به یه مسابقه دعوت شدم . سؤال مسابقه: 5 تا از شغلايي كه دوست دارم و 5 تايي كه دوست ندارم و باید بگم
شغلهایی که دوست دارم: ۱ــــــ کار تو عکاسی رو خیلی دوست دارم مخصوصاً روتوش کردن عکسها و ابتکار به خرج دادن تو طراحی عکس. ۲ـــــــ کارمند بانک. ۳ــــــــ کار با کامپیوتر مخصوصاً کار با نت. ۴ــــــــ آرایشگری به همه سبکی خلیجی عربی اروپایی. ۵ ــــــــ نقاشی و کاردستی درست کردن. ۶ ـــــــــ لوازم آرایشی فروشی و گل فروشی و لباس فروشی البته تو یه جای شیک. ۷ــــــــــ کار تو شهر بازی رو هم خیلی دوست دارم البته وقتی شهربازی شلوغه. و................. شغلهایی که دوست ندارم: ۱ـــــــــ جوشکاری. ۲ـــــــــ نگهبانی. ۳ـــــــــ بنایی. ۴ـــــــــ کار تو بیمارستان حالا از هر نوعش که باشه. ۵ ـــــــــ خیاطی. ۶ ـــــــ قصابی ۷ــــــــ کبابی و جیگرکی چند نفرم دعوت میکنم به این بازی البته همه می تونن تو این مسابقه شرکت کنن خواهر زاده عزیزم بهاره جون(ماه نقره ای) مریم جون (غربت گلها) رها جون (قاصدک گمشده) آرمینا جون(پاتوق رفقا) شیرین جون(دنیای شیرین) بند انگشتی(قصر خیالی ) دختری از هیچ جا |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت توسط زری |
|
|
عشق، نردبانی است كه ما را از خود بالا می كشد. عشق، همان فعل انفعالی است كه در برابر گل سرخ به ما دست می دهد. عشق، عزرائیل زیبایی است كه رسید، جسم ما رامی گیرد و قبض روح راامضا می كند عشق، اولین آهی است كه در آیینه كشیده ایم. عشق، اولین حقوق ما از باجه معرفت است. عشق،خرید وفروش با پای عاشق و معشوق است. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت توسط زری |
|
|
ماهی فروش میگفت: ماهی به نرخ ارزان، ماهی ببر که تازه است. سیصد تومن سه ماهی... زن گفت: پنج ماهی... ماهی حراج، ماهی ماهی به روی ماسه بیتاب غلت می خورد در چشم های گردش غوغای ساکتی بود با التماس میگفت: یک قطره آب چند است؟!!! موجی در آن کرانه سر را به سنگ میکوفت... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت توسط زری |
|
|
غبار را از آیینه ها پاک خواهم کرد و آفتاب را به میهمانی پنجره ها خواهم خواند و جاده ها را به زیباترین گلهای بهاری فرش خواهم کرد. باران را به سبزه ها مژده خواهم داد . بلبلان را به نغمه خوانی بر شاخه های شاخسار محبت دعوت خواهم کرد و از ابرها برایت سایبان خواهم ساخت... اگر بدانم در عشق برایم جاودانه خواهی ماند!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت توسط زری |
|
|
دوست دارم بروم سربه سرم نگـــذارید گریه ام را به حســاب سفرم نگـــذارید دوست دارم که به پابوسی باران بروم آسمان گفته که پا روی پرم نگـــذارید این قدر آینه ها را به رخ من نکشیــد این قدر داغ جنون بر جگرم نگـــذارید چشمی، آبی تر از آیینه گرفتارم کرد بس کنید این همه دل دور وبرم نگذارید آخرین حرف من این است،زمینی نشوید فقط... از حال زمین بی خبرم نگــذارید!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم شهریور 1387ساعت توسط زری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چه خوب یادم هست عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:
وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت. |
| پیوندهای روزانه |
|
آلبوم آپلود آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|