![]() |
![]() |
|
| ღ♥ღما می توانیم با ستارگان نگاهمان زیباترین کهکشان هستی را بسازیمღ♥ღ |
|
اینجا که من هستم آسمان، خوشه کهکشان می آویزد کو چشمی آرزومند؟!
من ندیدم بیدی ، سایه اش را بفروشد به زمین رایگان می بخشد ، نارون شاخه خود را به کلاغ!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت توسط زری |
|
|
غمهایم از درون قلبم، راه گلویم را می یابند تبدیل به بغض می شوند و سپس اشک از شکلی به شکل دیگر!!!
زندگی حکایت مرد یخ فروشی است که به او گفتند: فروختی؟! گفت: نخریدند ولی تمام شد...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت توسط زری |
|
|
دلتنگی های خاکستری ام را روی کاغذ می نویسم. کاغذ خاکستری می شودو دلتنگی هایم پاک...... کوله بار نگرانی هایم را به دست باد می سپارم و نگاهم را نگران و مشتاق به آسمان لاجوردی می دوزم.انگار برای پرواز کمی دیر است...... ای دلخوشی های کوچک و ساده مرا احاطه کنید و در حصار خوشبختی پناه دهید... تو آمدی از دورهای دور ، مثل سایه ای که نور را در می نوردد.مثل نوری که بر سایه پیروز می شود. تو آمدی و لحظه هایم پر از عطر باران شد و رنگ تردید....... آرزوهایم چه ساده رنگ می بازند...... میان عبور لحظه های مات و دلتنگ، کسی است که پشت دریچه های ندیدن، نرفتن، و نشنیدن جا مانده است..... اینگونه آسان نیست فراموشی....... |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت توسط زری |
|
|
ندارد دوستی حدی که مقدارش بیان دارم اگر گویم به قدر آسمان دل، فزونتر دوستت دارم ندارد حد و حصری ، چون توانم بر زبان آرم تو شیرین تر زهر شهدی ، تو زیباتر زهر نقشی تو خوشبوتر زهر عطری، تو رعناتر زهر سروی برایم بهترین نامی تو رویایی؟! نمی دانم تو را وصفی دگر گویم که با روحم شدی همدم، تورا من همنشین دارم به عشقت زندگی دارم، به روی تو نظر باشد چو دل بر مهر تو دارم تورا من دوست میدارم تورا من دوست میدارم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت توسط زری |
|
|
در پشت دار همین ابر دختران باران ، ترانه می بافند و در ضرباهنگ زنگوله دار دست هایشان ارتعاش اندام زندگی، عریانتر می نماید ولی همین دستهای بی گل من، عادت به لمس سایه هایی دارند که عطر قامت تورا سالهاست ...
یادم به خیر آن روز که بی تو می میرم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت توسط زری |
|
|
پس از رفتنت، آرزوهایم را دفن خواهم کرد ، دفتر خاطراتم را به آب خواهم انداخت و قاب عکس اتاقم را به پستوی زمان خواهم سپرد... نبودنت را باور خواهم کرد و اجازه ورود هیچ نگاهی را به رویاهایم نخواهم داد. اما کاش قبل رفتنت به گنجشک های شهر بسپاری برق انتظار را در چشمانشان نگاه دارند شاید رفتنت را برگشتی دوباره باشد!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت توسط زری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چه خوب یادم هست عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:
وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت. |
| پیوندهای روزانه |
|
آلبوم آپلود آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|