![]() |
![]() |
|
| ღ♥ღما می توانیم با ستارگان نگاهمان زیباترین کهکشان هستی را بسازیمღ♥ღ |
|
می خواهم برایت بهترین دوستی باشم که تاکنون داشته ای. می خواهم که گوش جان به سخنانت بسپارم، حتی اگر در مشکلات خود غرق شده باشم. آنگونه که هیچ کس تاکنون چنین نکرده . می خواهم تا هر زمان که مرا طلبیدی در کنارت باشم. نه اکنون بلکه هر زمان که خودت می خواهی. می خواهم رفیق شفیقت باشم، می خواهم تو را به اوج برسانم، خواه توانش را داشته باشم ، خواه از انجام آن ناتوان باشم.می خواهم به گونه ای با تو رفتار کنم که گویی اولین روز تولد توست.نه آن روز خاص، که تمام روزهای سال. به حرفهایت گوش خواهم داد. نصیحتت می کنم. هم بازی ات می شوم. گاهی اوقات می گذارم که برنده شوی. در کنارت می مانم. در آن زمان که آهنگ نبرد کنی، در کشاکش مبارزه با زندگی برایت دعا می کنم. می خواهم برایت بهترین دوستی باشم که تاکنون داشته ای. امروز، فردا و فرداهای دیگر تا آخرین لحظه حیاتم. می پرسی چرا؟! زیرا تو نیز برایم بهترین دوستی هستی که تاکنون داشته ام!!!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت توسط زری |
|
|
حالا کجای آشنایی ما خط خورده است؟! که تو اینهمه دلگیری دنیا که حالم را نمی پرسد . ارزانی تو تمام دوستت دارم های من. خواهش می کنم از باورهای من بیرون نرو. از رویاها و خوابهایم، بدون تو حتی نمی توانم دلتنگ شوم!!!!!!! اگر دلت آرام می گیرد، پنجره خیالم را ببند و برو، من داغ این نا مهربانی را مسلم دیده ام. کم کم یاد می گیرم ببخشم...... و تو را به هیچکس جز خدا نسپارم......... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت توسط زری |
|
|
,``*.لطفاً با دقت این متنو بخونین.*``, هرگز نخواستم که از عشق افسانه ای بیافرینم باور کن! من می خواهم که با دوست داشتن زندگی کنم . کودکانه ، ساده، من از دوست داشتن فقط لحظه ها را می خواهم. آن لحظه هایی را که تو را به نام بنامم .آن لحظه ای که خاکستر گذرای زمین در میان موج جوشان مه ، رطوبتی سحر گاهی دارد. آن لحظه ای را که در باطل اباطیل دیگران نیز، خرسندی کودکانه ای می چرخد لحظه رنگین زنان چای چین ، لحظه فروتن چای خانه های گرم در گذرگاه شب لحظه نظارت سر سختانه ناظری ناشناس بر گذر سکون. من برای گریستن نبود، که خواندم . من آواز را برای بر کردن لحظه های سکوت می خواهم من هرگز نخواسته ام از عشق برجی بیافرینم مه آلود و غمناک با پنجره های مسدود و تاریک دوست داشتن را چون ساده ترین جامه کامل عید کودکان می شناسم. تو زیستن در لحظه ها رابیاموز و از جمیع فرداها پیکر کینه توز بطالت و اقیانوس ، مرگ سخن ساده ای است و من دیگر برای تو از نهایت سخن نخواهم گفت که چه سوگوارانه است تمام پایانها. برای تو از لحظه های خوش صوت ، از بی ریایی یک قطره آب که از دست می چکد و از تبلور رنگین یک کلام و از تقدس بی حصر هر نگاه که می خندد ، برای تو از سر زدن سخن می گویم رجعتی باید، رجعتی دیگر باید به حریم مهربانی گلهای نرم ابریشم. به رنگ روشن پرهای مرغ در یایی به باد صبح که بیداد می کند. چه نرم است و چه مهربان و چه دوست رجعتی باید به شادمانی پر شکوه اشیاء........ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت توسط زری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چه خوب یادم هست عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:
وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت. |
| پیوندهای روزانه |
|
آلبوم آپلود آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|