![]() |
![]() |
|
| ღ♥ღما می توانیم با ستارگان نگاهمان زیباترین کهکشان هستی را بسازیمღ♥ღ |
|
ای بهتر از گل هر روز به جاده آبی نگاه می کنم و در انتظار قاصدکی می نشینم که قرار است خبر گامهای تو را برای من بیاورد. اگر بیایی چشمهایم را سنگفرش راهت می کنم! تو همانی هستی که در انتظارش نشسته بودم. تو را که وجودت پر از مهربانیها، گذشت و فداکاری است می ستایم!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت توسط زری |
|
|
با شمایم ای نهالهای نورسته ، برخیزید و سکوت را بشکنید و با ترانه وحدت کوچه های بن بست را فتح کنید. سعادت همین نزدیکی هاست. دست دراز کنید!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت توسط زری |
|
|
زندگی با مقدمه ای از عشق آغاز می شود که اگر در تکثیرش نکوشیم همچون طبلی توخالی است که با هر ضربه آوایی می دهد!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت توسط زری |
|
|
ناخدای درون |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت توسط زری |
|
|
وقتی از روزگار خسته می شوم چشمانم را به تو می دوزم. از عمق نگاهت مهربانی را درک می کنم، وقتی سر بر دامانت می گذارم و تو با تمام وجود نوازشم می کنی به رویای شیرین فرو می روم.چه خوب بود همیشه سرشار از تو باشم مادر!!! امیدوارم هرچه زودتر حالت خوب بشه من طاقت دوریتو ندارم دلم می خواد روز مادرو کنار هم جشن بگیریم!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت توسط زری |
|
|
برای روز میلاد تن من نمی خوام پیرهن شادی بپوشی به رسم عادت دیرینه حتی برایم جام سر مستی بنوشی. برای روز میلادم اگر تو به فکر هدیه ای ارزنده هستی منو با خود ببر تا اوج خواستن بگو با من که با من زنده هستی. که من بی تو نه آغازم نه پایان، تویی آغاز روز بودن من نذار پایان این احساس شیرین بشه بی تو غم فرسودن من. نمی خوام از گلهای سرخ و آبی برایم تاج خوشبختی بیاری به ارزشهای ایثار محبت به پایم اشک خوشحالی بباری بذار از داغی دستهای تنها بگیره هرم گرما بر سر من بذار با تو بسوزه جسم خسته ام ببینی آتش و خاکستر من . تو ای تنها نیاز زنده موندن بکش دست نوازش بر سر من به تن کن پیرهنی رنگ محبت اگه خواستی بیایی دیدن من. اگه خواستی بیایی... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت توسط زری |
|
|
یاد آن جاده های پر تلاطم روزهای زندگی مان بخیر که بی هیچ چشمداشتی مارا به عشق رساند. آسمان خاطراتمان چه آبی و روشن است مثل آواز پرنده ها، مثل دوستی گلها با نگاه صبح دستهامان را به شکرانه وصال بالا می بریم و عاشقانه نجوا می کنیم خدارا شکر!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت توسط زری |
|
|
نه هنوزش کار به انجام است اما آنگونه میرود که قزل ماهی به امیدی در موجکوب آب به بالا تا به آن هنگام که در رسد و دست بر زلف دریا کشدکه به تبسمی او را به انتظار نشسته است چراغ را روشن کن و ستاره ها را بنگربر پیشانی این سحر که به اقبالی خوش نام تو را زمزمه می کنند با من بگو که تو را به سرخی سیب سوگند داده است ؟ که چنین شتابان میروی خیالت میرسد ندیدم که در خم آن رودقزل دخترکی شوخ دست تو را گرفت تا بر پاره سنگی نلغزی و تو چنان قلبت لرزید که آب نیز و سنگریزه های کف رود با او به لرزه افتادند در دریا پا میگیرد و بر ساحل سر بر شانه خواب میگذارد و تو را به رویایی فراموش نشدنی می کشاند قزل ماهی کوچک من |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت توسط زری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چه خوب یادم هست عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:
وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت. |
| پیوندهای روزانه |
|
آلبوم آپلود آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|