![]() |
![]() |
|
| ღ♥ღما می توانیم با ستارگان نگاهمان زیباترین کهکشان هستی را بسازیمღ♥ღ |
|
چشم دوختم به چشمانت شاید راز فرشته بودنت را بگویند. به اشک نشستم که همه اسرار تو را می دانند... ولی من فقط دوستت دارم!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت توسط زری |
|
|
من را ستون این عشق می دانی و من می گویم تو زمین عشقی و قلبت سرزمین عشق... ستونی که روی زمین نباشد همانقدر معلق است که من بی تو... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت توسط زری |
|
|
امشب در قایق کوچک آرزوهایم نشسته ام و به سوی ساحل بی کران تو پارو می زنم چشم امیدم به توست، معبودم به تو که آرزو و امید را آفریدی. اما چه کنم که در این دریای غرور قایق آرزوی من کوچک است. بسیار کوچکتر از آنچه که در نظر آید ولی باز هم راهی هست. آری می شود غرور را حتی اگر به وسعت اقیانوس ها باشد در تنهایی خویش گم کرد. می توان آنرا با کوچکترین آرزو مهار کرد. اما آیا این توان در من هست یا اینکه غرق شدن در دریای غرور تنها راه با قی مانده است! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت توسط زری |
|
|
ای خاطره! نزدیکترین دوری تعریف شده در اصالت راه ، صمیمیت را در شرم دلتنگی هایم پنهان کرده ام و تکرا هرروزه ات تنها دلخوشی پیمودن بقیه راهم است. باورهای داشتن تو نیلوفرانه بر حضور دائمی رویاهایم می پیچند .بگذار با نوازشهای گونه هایت اطلسی های دوست داشتنم معنای بلوغ زود رس را تجربه کنند! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت توسط زری |
|
|
ندانستم که من کیستم؟! ولی دانستم تو کی هستی.ندانستم که عاشق کیست؟! ولی دانستم عشق چیست. احساس نکردم شب و روز می گذرد ولی احساس کردم این تویی که میگذری دستهایم را باز خواهم گذاشت تا تو را در آغوش بگیرم. قلبم را خواهم بست تا هیچکس دیگری وارد آن نشود، چشمانم را خواهم بست تا تصویری به غیر از تصویر تو در آن نقش نگیرد. ندانستم زمستان کی گذشت؟! ندانستم بهار آمد. ندانستم بهار هم دارد می رود. فقط دانستم که این ما هستیم که مانده ایم و گذشتن ها را تماشا می کنیم. تماشا می کنیم و برای روزهایی که رفته و بر نمی گردد اشک می ریزیم. ندانستم دستانم بهم می رسند، دانستم دستانم به تو نمی رسند. بعد از همه ندانسته هایم دانستم که دوست داشتن تو تنها چیزی است که تا آخر عمر خواهد ماند و من دوست دار توام و دانستم که عشقم تنها برای توست... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت توسط زری |
|
|
زندگی!!! تو ای قصه آشنای همه! تو زشتی و زیبایی را ، پستی و بلندی را ، امید و ناامیدی را و خوشبختی و ناکامی را برای همه به دنبال داری! نشیب های تو را با پاهای لرزان و سست می پیمایند و بلندیهایت را با اسب غرور می تازند. چرا نباید پستی ها را با زورق امید بپیماییم و بلندی ها را با استقامت کوه طی کنیم! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت توسط زری |
|
|
در انتظار آمدنت سالهاست روز شماری می کنم و دل خسته ام را به دنبال کلامی از تو امیدوار می سازم. تو و آمدن ، تو و بودن، تو و ماندگار شدن، می دانم امری است محال اما نمی دانم از چه دل بیقرارم بی جهت پی نشانی تو می گردد. ای ساده... آیا نشانی تو راه دشوار دریا نیست؟! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت توسط زری |
|
|
بغضم شکفته است و دلم چون بال خونین پرستویی شکسته، گویی ماه آسمان دلش چون دل من گرفته است. گفته بودی باز می گردی و من هر روز به یاد چشمانت، آبی دریا را می نگریستم. رفته بودی چون کبوتری سپید بال و برگشتی با سینه ای که بر آن شقایق نشانده بودند و من در ازدحام گل و پرنده تو را تا ابدیت بدرقه کردم!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت توسط زری |
|
|
به حرمت آن شاخه گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد! به حرمت قدمهایی که با هم در آّن کوچه همیشگی زدیم! نه!!!!!!! تو حتی به التماس هایم اعتنا نکردی! قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه توام که ساده فریبم داد! قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویاها دلگیرم! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت توسط زری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چه خوب یادم هست عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:
وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت. |
| پیوندهای روزانه |
|
آلبوم آپلود آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|