![]() |
![]() |
|
| ღ♥ღما می توانیم با ستارگان نگاهمان زیباترین کهکشان هستی را بسازیمღ♥ღ |
|
زندگی همانند کوه سر بالاست همه زندگان شبانه روز تلاش می کنند که به قله این کوه سر به فلک کشیده رسیده و آن را فتح کنند. به هنگام بالا رفتن هیچ کس را پروای دیگری نیست. زیرا همه عجله دارند که زودتر از دیگری به بلندترین نقطه کوه زندگی رسیده و پرچم ظفر و پیروزی را در آنجا به اهتزاز در آورندو بدینوسیله در دوران کوتاه و گذران عمر خود، مقامی والا کسب کنند.اگردر همین راهروان این کوه پر فراز و نشیب و صعب العبور رهگذری خسته و از پا افتاده یک لحظه، فقط یک لحظه درنگ کند و در این توقف لحظه ای بخواهد ضمن نفس تازه کردن ناخودآگاه خم شده و بند کفش خود را محکم تر سازد دیگران بی محابا پای بر پشت او نهاده و از روی قامت کمان گشته اش عبور می کنند و در حقیقت از قامت خم شده او بخاطر رسیدن به هدف برای خویشتن پل پیروزی می سازند!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت توسط زری |
|
|
موریانه های عشق چارچوب دلم را می خورند من ،اما آسوده تر از همیشه نگاهم را به ماه سپرده ام! از دعای گیاه تا اجابت ماه راهی نیست! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط زری |
|
|
وقتی من آمدم و دستم را به سویت دراز کردم، گفتی: -از قفس چه می دانی؟! گفتم: -آزادی... -از تنهایی؟! -همزبانی... -از محبت؟! -عشق... -از دوستی؟! -صداقت... از بهار؟! -طراوت... از سفر؟! -انتظار... -از جدایی؟؟؟ گفتم:.... باز هم گفتی جدایی؟! سکوت من ترا شکست و به گریه انداخت. به چشمانم نگاه کردی و گفتی بگو... من آغوشم را به رویت گشودم و گفتم: جدایی، هرگز...بی تو من می میرم... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط زری |
|
|
امروز باز به میهمانی نگاهت رفته بودم. یک پنجره به پهنای مردمکهایت به روی من گشوده شد. در بگشای و از فراز کومه های خلوت نگاهت مرا بخوان . هم صدا با فریاد کبوترهای نا شکیب! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط زری |
|
|
می خوام امروز همه نگفتنی هارو بگم، قصه عشق گذشته، قصه شادی و غم تو گمون کردی بری، دنیا تمومه واسه من، شادی از غم می میره، خنده حرومه واسه من، من نگاهام دیگه دنبال تو نیست، دلمو پس می گیرم مال تو نیست دیگه هر گز ننویس قصه فراق ، برو من عشق دروغی نمی خوام دیگه من عشق دروغی نمی خوام نمی خوام ،نمی خوام، نمی خوام کاری از من نمی یاد اون دلو برد، قصه عشق تو خاموش شد و مرد وقتی دستاشو تو دستام می ذاره، واسه من گرمی آفتابو داره نگاهاش جادویی رویا داره ، طعم شیرین شکرهارو داره من نگاهام دیگه دنبال تو نیست دلمو پس می گیرم مال تو نیست!!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط زری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چه خوب یادم هست عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:
وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت. |
| پیوندهای روزانه |
|
آلبوم آپلود آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|