![]() |
![]() |
|
| ღ♥ღما می توانیم با ستارگان نگاهمان زیباترین کهکشان هستی را بسازیمღ♥ღ |
|
بگذار عشق در قلبت طلوع کند. بگذار وصل شوی، اشکهای شوق و شادمانی از چشمانت فرو غلتد زیرا خداوند آن چشمهایی را دوست دارد که محبت بر سیاهیشان قدم می گذارد و شوق دیدار درخششان را دو چندان می کند. فکر کن زندگی تو آن کتابی است که باید در مکتب عشق تعلیم داده شود. پس خاطره ای باش در یاد دوست که نقش مهربانی ات همیشگی و مثال زدنی باشد |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت توسط زری |
|
|
کمی از قاشق چایخوری بزرگتر بودم ، نقره گون و شیرین، نه اسم درختان حیاطمان را می دانستم ونه زیبایی ماه را می توانستماندازه بگیرم.دلم می خواست ستاره هارا زیر بالشم بگذارم و ابرها را در پیراهنم پنهان کنم. چه شبها که چشم به آسمان می دوختم تا شهابی از کنار خوابم بگذرد. کمی شبیه رودها بودم مدام راه می رفتم و با آوازهایم سنگها را از سر راه بر می داشتم و قلبم را به سوی ماهی ها پرتاب می کردم. کمی شبیه روزها بودم آفتابی در سینه ام می درخشید و نسیم خنکی در انگشتهایم جریان داشت. وقتی بر ششمین پلکان زندگی ایستادم تو را دیدم مادرم می گفت باید تو را دوست داشته باشم چون تو ، مرا با الفبای دوست داشتن آشنا خواهی کردو بدینسان من به مدرسه آمدم و تو شکل مهربانی و ایمان را در دفتر کوچکم کشیدی دستهایم را تا شکوفه های نارنج امتداد دادی و آسمان را بر نیمکت کهنه کلاس نشاندی و اینک بزرگ شده ام بی آنکه دمی اولین مداد خود را فراموش کرده باشم و اولین کلمه ای را که نوشتم: آب نمی دانم آیا اکنون که این سطور را به یاد درسهای خوب تو سیاه می کنم به خاطره ها پیوسته ای یا هنوز باغهای مؤمن را به نفسی معطر می کنی. کاش باشی و این کلمه های رنگ پریده اما عاشق را بخوانی. کاش می توانستم دوباره پشت یک میز چرک مرده بنشینم و تو زندگی را برایم بخش کنی و برایم بگویی که سارا حتماً انار دارد و بابا حتماً آنقدر قدرت دارد که نان بدهد. کاش مرا از کویر ترک خورده گناههای رنگ رنگ به اشارتی بیرون می آوردی و زمزمه می کردی: "باز باران با ترانه با گهرهای فراوان می خورد بر بام خانه" کاش مرا جریمه می کردی و می گفتی وقتی شب متراکم می شود از روی کلمه "ایمان" صد بار بنویسم! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط زری |
|
|
در کنار جاده عشق با یک بغل یاس منتظرت می مانم ، دلواپسی هایم را به شب می بندم، قاصدکهای خیالم را به سویت پرواز می دهم و منتظرت می مانم. دیگر از نامردمی ها خسته ام و زیر سکوت قلبهای آهنی می شکنم و با دلهای تنها منتظرت می مانم. تو را در سپیده دم فرداها می بینم و صدای دلنشینت را می شنوم! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط زری |
|
|
یک نفر باید از این حضور شکیبا با سفرهای تدریجی باغ چیزی بگوید. یک نفر باید این حجم کم را بفهمد، دست او را برای طپش های اطراف معنی کند، قطره ای وقت روی این صورت بی مخاطب بپاشد. یک نفر باید این نقطه محض را در مدار شعور عناصر بگرداند. یک نفر باید از پشت درهای روشن بیاید. گوش کن، یک نفر می دود روی پلک حوادث، کودکی رو به این سمت می آید!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت توسط زری |
|
|
می خواهم آب شوم بر گستره افق آنجا که دریا به آخر میرسد و آسمان آغاز می شود. می خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته است یکی شوم. پس از سفرهای بسیار و عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم، پارو وانهم، سکان رها کنم، به خلوت لنگرگاهت در آیم و در کنارت پهلو گیرم، آغوشت را بازیابم. عشق ما نیازمند رهایی است نه تصاحب. به تو نگاه می کنم و می دانم تو نیازمند یک نگاهی تا به تو دل دهد، آسوده خاطرت کند. شاید بهتر آن باشد که دست به دست هم دهیم بی سخن |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت توسط زری |
|
|
تو را می خوانم. حضور با تو معنا می شود و ظهور با تو تجلی می یابد. من باز هم خیابان اندیشه ام را خط کشی می کنم به امید آن روز که نام تو را در آن بنگارم!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت توسط زری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چه خوب یادم هست عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:
وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت. |
| پیوندهای روزانه |
|
آلبوم آپلود آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|