![]() |
![]() |
|
| ღ♥ღما می توانیم با ستارگان نگاهمان زیباترین کهکشان هستی را بسازیمღ♥ღ |
|
عشق تلخ ترین و بهترین هاست، این صدای نامفهوم دنیای من است. آنچنان می گوید که هیچ نمی گوید. که سکوت او بزرگترین گفتنی هاست. من در مرداب زندگی غوطه ورم در سیلاب عشق در حال فرو رفتن، در طوفان مشکلات سرگردان تا زندگی آنچنان که باید زیبا نیست! |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت توسط زری |
|
|
من هم زمانی کودک بودم ، کودکی که فکر می کرد دنیا فقط در باغ پدر بزرگ خلاصه می شود.همبازی های من شاپرک ها و سنجاقک ها بودند ، هم رازهای من علف های سبز و گل های تنها بودند. زیر تاک انگور برای شبنم ها قصه می گفتم و شاهد پیچش پیچک ها دور درختهای بلند بودم. آری صدای خنده آلبالوهای سرخ سر شاخه را می شنیدم و با آنها می خندیدم و با جویبارهای زلال و روان حرف می زدم.درخت های بید مجنون برای من می رقصیدند. باد برای من آواز می خواند و پرنده ها برای من با پرواز زیبایشان نمایش می دادند. اما بالاخره بزرگ شدم و کودکی خود را در باغ سبز پدربزرگ جا گذاشتم. ای کاش راه بازگشتی بود و من همیشه کودک می ماندم.... بی غم و بی گناه!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت توسط زری |
|
|
تنها نشانه بودن حضور نیست. ای بسا خیل حاضران که تصویرشان در آئینه چشم انعکاسی از عدم است. ای بسا غایبی که خاطره مژه هایش هزار آئینه را به تصویر می کشد. به یاد آن غایبم که با هزار آئینه در چشم من خاطره اش به دل نشسته است. به یاد توام ای تنها مونس! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت توسط زری |
|
|
سر سجاده دستهایم پر می گیرند و به آسمان می رسند. خدایا!!!!!!! دعاهایم مثل پروانه به سوی تو می آیند. اجابتم کن! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت توسط زری |
|
|
پژواک صدایم برای همیشه در دل سنگها، کوهها و صخره ها خواهد پیچید و در هنگام سوختن آواز حزین و پر صلابتم کوههای صبر دیگر عاشقان را متلاشی می کند.زمین را بنگر خاکسترم را به هم می فشرد و چندی دیگر از این خاکستر دل سوخته ای دیگر به رنگهای زنده آتش ، سر بر می آورد و در فضایی از بوی خوش تو باز می سوزد! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت توسط زری |
|
|
عزیزتر از جانم! ای کاش می دانستی که در این لحظه که به خاطرات گذشته مان می نگرم خود را چقدر خوشبخت احساس می کنم.در این لحظه خوشبختم و دلم می خواهد باور کنی که با آمدنت ،آوارگی و تنهاییم گریخت.باآمدنت پیوندی دوباره با هستی و زندگی بستم و مهر تو را در محراب دلم با شمعی بدون اشک افروختم. و می دانم روزی نه چندان دور تو از سر مهر به من خواهی گفت: "که مرا همین گونه که هستم و به خاطر خودم دوست داری پس به خانه ام بیا" و من تا به آن روز برسد تسلیم وار این محکومیت را به پایان می برم. دیگر چه بگویم جز آنکه دلم می خواهد و دعا می کنم که همیشه سلامت و تندرست باشی. وقتی به یاد تو هستم دل در سینه ام می طپد چرا که فلک سعادت یک لحظه به رگ مرده قلبم خون دوانیده و حلاوت و گرمی هستی را به من ارزانی کرده! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت توسط زری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چه خوب یادم هست عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:
وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت. |
| پیوندهای روزانه |
|
آلبوم آپلود آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|