![]() |
![]() |
|
| ღ♥ღما می توانیم با ستارگان نگاهمان زیباترین کهکشان هستی را بسازیمღ♥ღ |
|
بدان، که بهترین آواز در زندگیم صدای تپش قلب توست، تو همیشه در ذهنم و عشق تو در قلبم و عطر مهربانی تو همیشه در وجودم جاری است! تک تک روزهایم را می سوزانم تا چشمکی شوند برای شبهای بی ستاره ات!!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت توسط زری |
|
|
بر دوش من نهاده سر مهر می سرود غمگین ترانه ای ز فسونهای زندگی میخواندم از نگاه پشیمان و سرد او جانسوز قصه ای ز جنونهای زندگی پوزش کنان به جانب من بازگشته بود که ای یار رنجیده اگر با وفا شدم از من به دل مگیر،گذشت آن گذشته ها رفت آن زمان که از تو زمانی جدا شدم دیدم اگر به شکوه برآرم زبان دل در فرصتی که هست نگنجد شکایتم دیدم اگر گله ز سیه بختیم کنم باور نمی کند دل سنگش حکایتم اشک از رخش ستردم و گفتمش بنشین کنار من دمی، ای بی وفای من جای ستیزه نیست جرم از من است و از دل زور آشنای تو!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت توسط زری |
|
|
عجب روایت تلخی است تنیدن تار غرور بر دروازه محبت و چه فاصله کوتاهی است تا انتهای مرز بودن.... سوگوار مرگ لحظه های دیروز بودن چاره کار نیست، معجزه تبسم را باید امتحان کرد!!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت توسط زری |
|
|
نمی دانم تاکنون دقت کرده و شنیده ای صدای گریه باران را وقتی که غریبانه در کام سیر ناشدنی دریا فرو می روند؟! نمی دانم دیده ای یا نه که چگونه زحمات شبانه روزی یک قبیله مورچه با شیطنت انگشت کودکی بازیگوش به باد فنا می رود؟! باز نمی دانم برایت اتفاق افتاده یا نه که شبی خوابت نبرد و بر پشت بام کاهگلی دلت نشسته باشی و چشم به آسمان بدوزی و ببینی که ستاره ای چطور با عجله در آن بالاها به دنبال گمشده اش به این سو و آن سو می رود؟! پس ناامیدی تو چه مفهومی دارد؟! برخیز! هنوز هم نیم شرری از این آتشکده بی سامان بر می خیزد.هنوز هم یک جای سفید برای نوشتن یک واژه خوب در صفحه مخدوش دل هست .برخیز و یکبار دیگر نام او را بر این صحیفه نقره فام بنگار . مگر می توان خدا را از یاد برد؟! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت توسط زری |
|
|
پدر!!! با مداد رنگی هایم یاد خوب آمدنت را نقاشی کرده ام و جاده سفید رفتنت را خط خطی! کسی نیست که زندگی را برایم دیکته کند ،غلط هایم را بگیرد و دور روزهای اشتباهم را خط بکشد و مجبورم کند از روی تجربه هر کدام را ده بار دوره کنم! جغرافیایی بودن تو مرز دریا را گرفته، آنجا که تویی، ماهی ها نمی توانند بیایند تا چه رسد به من! تاریخ نشان می دهد قبل از اینکه به یادت بیاورم نبودی! هر گاه می خواستم بنویسم( ......آب داد)نوک مدادم می شکست و حالا گاه و بی گاه به کوچکترین یادی از تو ، قلبم می شکند! بیا لحظه هایم را قسم بده تا بدانی در نبودنت چه کشیده ام! گذر عمر با کسی تعارف ندارد ، دیدی آنچه را که می خواستی نگذرد گذشت؟! از کدام غروب غمین طلوع می کنی ، تا بگویم مرغابی ها چمدان هایت را بیاورند؟! در کدام صبح ، سندان یخزده کلبه قلبم را به صدا در می آوری که به هزار خواهش دعوتت کنم تا بدانی در اجاق سرد دلم چیزی جز یاد تو نمی سوزد! پروانه ها به شاخه ترد تنهایی ام پیله کرده اند، زمین خوردنم را تماشا نکن، بیا دستانم را بگیر ، بیا بگو" بزرگ می شوی یادت می رود" حالا بزرگ شده ام ، اما بزرگیت از یادم نرفت ، بیا ببین قلب بهانه گیرم ، لجوجانه پای بر زمین می کوبد و هر روز تو را از من می خواهد و بادکنک بغضم را جلو هر کس و ناکس می ترکاند و به هر بهانه باران تمنا روی صورتم می ریزد. خودت بیا جواب این دل غصه دارم را بده، من دیگر خسته شده ام دیگر رویم نمی شود بگویم بیا، عروسک هایم سراغت را می گیرند.توپ قل قلی ام را می زنم زمین، اما هوا نمی رود و من هم مشق هایم را خوب نوشته ام! سالگرد فوت پدرم سوم فروردین ماه بود ولی نخواستم تو اون روز این پست رو بذارم حالا این پستو می ذارم تا یادی بکنم از مهربونیهاش ، از بزرگیش، از......... روحت شاد بابای خوبم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت توسط زری |
|
|
و بدون دریافت هیچ وجهی در اختیار دیگران قرار داد!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت توسط زری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چه خوب یادم هست عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:
وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت. |
| پیوندهای روزانه |
|
آلبوم آپلود آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|