![]() |
![]() |
|
| ღ♥ღما می توانیم با ستارگان نگاهمان زیباترین کهکشان هستی را بسازیمღ♥ღ |
|
بهار آمد و به باغ شیوه رستن آموخت.درختان بار دگر در هیئت شکوفه ها طبیعت را به زیبایی آراستند و پرندگان را لحظه های گرم هم آغوشی در زیر گلبرگهای نسترن بشارت دادند ، بهار آمد و عطر نفس شکوفه های سیب در ذهن زمین جاری گشت ، به سبزه ها نگاه کن ، موسیقی دلنواز نسیم چه عاشقانه تارهای صوتی جویباران را به اهتزاز در می آورد، نگاه کن صمیمیت و صداقت ستاره های رنگین را که شب تیره را در چشمه مطهر مهتاب شستشو می دهند. اما من در پشت لحظه های شادی و در مسیر گنگ ماتم باری کوچه های بی طپش گام بر می دارم. آیا کسی هست که مشام گرفته ام را با نسیم نوبهاران آشنا سازد؟! آیا کسی هست که کوه یخی دستهایم را به نهری از آتش مبدل سازد؟! آیا کسی هست که مرا با خودم آشتی دهد؟!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت توسط زری |
|
|
از کدام پنجره تو را نگاه کنم؟!با کدام مداد عطر تو را بنویسم؟! لای کدام سبزه تو را بجویم؟! مثل هر سال روی طاقچه ترک خورده اتاقم بنشین بگذار گندمهایم از شادی سرشان را به سقف بزنند. ای بهار مهربان مثل هر سال روبرویم ، کنار درخت انار جوانه کن بگذار جوانی ام را در تو مرور کنم برایم از بنفشه ها و شقایقها بگو! شکوفه ای به روح بی تابم ببخش مرا با دستها آشتی بده! از کدام سمت به تو سلام کنم؟! از کدام جاده به سوی تو آغوش بگشایم ؟! دیشب در خواب سراسیمه به سویت آمدم تو در دره ای مه آلود نشسته بودی و بر دامنت بارانی از پرستو می بارید. من صدای پرستویی را لمس کردم، انگشتهایم به رنگ آواز در آمدند. ای بهار مهربان گلدانهای مرا نادیده مگیر باغچه کوچک مرا فراموش مکن! دستهایم خالی است چیزی برای تو ندارم. اگر بپذیری دلم را در گلبرگها می پیچم و به تو هدیه می کنم.اگر بپذیری کلماتم را در مسیر قدمهایت قربانی می کنم. با کدام حنجره تو را صدا کنم؟!روی پلکهایم غبار نشسته است. بعضی از کلماتم را در زمستان جا گذاشته ام .نیمی از نگاهم را در بیشه پارسال گم کرده ام.با کدام خاطره به استقبال تو بیایم ؟!من لاله های فقیر را به دفتر خاطراتم راه ندادم.من دوشادوش ماهواره ها شب را سرودم. ای بهار مهربان ! به من بگوچند بار دیگر می توانم تو را ببینم؟! به من بگو چقدر فرصت دارم به دنیا آمدن برگها را به آنها تبریک بگویم؟! به من بگو چقدر وقت دارم که چلچله ها را بسرایم؟! به من بگو چند شب دیگر دنیا به پایان می رسد؟! آه چقدرپاییزم! دفترم زرد، نگاهم زرد، چقدر ارابه زمان تند می رود! چقدر خوب بود مثل رودها پیاده به سوی افق می رفتم! ای بهار مهربان! صبر کن خودم را از زمستان بتکانم! صبر کن پاهایم را پیدا کنم! صبر کن دلم را در جوی کوچکی که از روستای فرشتگان سرچشمه گرفته است بشویم! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت توسط زری |
|
|
گرمی خورشید ، بهار را، به میهمانی شکوفه ها برد، و حضور سبز عشق... و کمی آنطرف تر، جریان زندگی، که در نگاه یک رود تلاوت می شد! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت توسط زری |
|
|
یادت نره دوستت دارم خیلی دلم تنگه برات دارو ندارمو بگیر مال خودت مال چشات خورشیدو بردارو بیار آفتابی شو به خاطرم قرارمون یادت نره دیر نکنی منتظرم قرارمون ساعت عشق کنار دلشوره زدن کنار دلواپسی و ترس یه وقت نیومدن عاشقمو عاشق تو از همه دیوونه ترم قرارمون یادت نره دیر نکنی منتظرم قرارمون کنار گل که سر به زیر عطر توست رو چین چین دامنی که هزار تا بغضو میشه شست
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت توسط زری |
|
|
مثل بهار ، ناگهان روی دستهای کودکی که راه خود را گم کرده سبز می شوم. مثل پرستو به آشیانه فطرتم باز می گردم لبخندهایم را در هوا می پاشم تا بر سر خانه های غریب فرو ببارد. قمقمه ام را پر از شعله می کنم و آسمان را تا لبه ایوان شعرم پایین می آورم. هر وقت زمستان می رود ، با خودم عهد می بندم که هیچ گاه از بهار فاصله نگیرم. پارسال به کفشهایم قول داده بودم که آنها را به تماشای باغ واژه ها ببرم. به دستهایم گفته بودم که شهابها را در یک شب رویا گون به ملاقاتشان خواهم آورد.هر وقت بهار می آید ، دلم مثل روزهای ابری می گیرد. احساس خوبی ندارم، فکر می کنم قسمتی از شعرهایم تبخیر شده است. در مهی سنگین به دنبال انگشتهایم می گردم. دلم را در کنار گلدانی کوچک می گذارم .چقدر زلال است همسایه خوبی برای گلهای شمعدانی بودن. چقدر خوب است چونان شمعی گمنام به دست زنی حاجتمند در صحن امامزاده ای روشن شدن.هر وقت بهار می آید پنجره های آوازم را به سویت باز می کنم و ناب ترین سرودی را که از ماهی های قرمز یاد گرفته ام برای تو می خوانم. هر وقت تو می آیی، اتاق کوچکم ساکت و محجوب روبروی تو می نشیند و من احساس می کنم ، کلمات می خواهند از خوشحالی بال در بیاورند. هر وقت تو می آیی ، مدادم شاعر می شود ، دفترم خشکسالی ها را از یاد می برد و در محدوده لبخند عزیز تو شکوفه می کند. هر وقت تو می آیی ، بهار در حاشیه سرود من می ایستد تا صدای تو را تماشا کند. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت توسط زری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چه خوب یادم هست عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:
وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت. |
| پیوندهای روزانه |
|
آلبوم آپلود آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|