![]() |
![]() |
|
| ღ♥ღما می توانیم با ستارگان نگاهمان زیباترین کهکشان هستی را بسازیمღ♥ღ |
|
قبول کن که همه چیز امکان پذیر است. روزنامه ای که تمام صفحه هایش پیامی خوش دارد، بارانی که صبر می کند تا به خانه برسی و حتی شعری که اینبار... علامت تعجب ندارد!!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت توسط زری |
|
|
مرگ سخن ساده ای است و من دیگر برای تو از نهایت سخن نخواهم گفت. که چه سوگوارانه است تمام پایانها. برای تو از لحظه های خوش صوت از بی ریایی یک قطره آب که از دست می چکد و از تبلور رنگین یک کلام و از تقدس بی حصر هر نگاه که می خندد ، برای تو از سر زدن سخن می گویم. رجعتی باید، رجعتی دیگر باید به حریم مهربانی گل های نرم ابریشم. به رنگ روشن پرهای مرغ دریایی به باد صبح که بیداد می کند. چه نرم است و چه مهربان است و چه دوست. رجعتی باید به شادمانی پر شکوه اشیاء!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت توسط زری |
|
|
روزها در گذرند لحظه ها هم به شتاب از پی هم می گذرند. هر نفس فرصت سبزی است که بر باد رود یا به افسوس زمانی که گذشت یا در اندیشه فردایی دور یا در اندوه ندانستن ها و به هر جاذبه دل بستن ها در حصاری که به دور تن خود ساخته ایم همه در فاصله ها، مشغله ها غرق شدیم چه بسا ثانیه هایی که به غفلت بگذشت چه بسا ثانیه هایی که در آن می شد از تجربه لبریز شویم می شد از تلخی تکرار به"گذشتن و ماندن" برسیم اندکی هم در "همین اکنون" اندیشه کنیم لحظه ای سبز که دیروز به فکرش بودیم فرصتی مناسب که گر رفت، دگر باره نمی آید باز |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت توسط زری |
|
|
فاتح قلبها می شوی و آنگاه که طبق محاسباتت، عاشق تر از شما بر زمین وجود ندارد... به بهانه مهربانیت ، تو را رها خواهند کرد! این هم یکی از سیاه چاله های تستی، در مبحث نامعادلات عاشقانه است!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت توسط زری |
|
|
صداقت نگاهت با سکوتی بلند تر از فریاد شکوفه می کند و من شرمگینانه برگ می ریزم! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت توسط زری |
|
|
بگذار نگاهت کنم....... تنها در توست که زیبایی به فریبایی می ارزد!!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت توسط زری |
|
|
در نهفته ترین باغ ها ، دستم میوه چید و اینک شاخه نزدیک! از سر انگشتانم پروا مکن.بی تابی انگشتانم شور ربایش نیست، عطش آشنایی است. درخشش میوه ، درخشان تر.وسوسه چیدن در فراموشی دستم پوسید. دورترین آب ریزش خود را به راهم فشاند. پنهان ترین سنگ سایه اش را به پایم ریخت و من ، شاخه نزدیک! از آب گذشتم، از سایه بدر رفتم، رفتم ، غرورم را بر ستیغ عقاب آشیان شکستم و اینک ، در خمیدگی فروتنی، به پای تو مانده ام. خم شو، شاخه نزدیک! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت توسط زری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چه خوب یادم هست عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:
وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت. |
| پیوندهای روزانه |
|
آلبوم آپلود آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|