![]() |
![]() |
|
| ღ♥ღما می توانیم با ستارگان نگاهمان زیباترین کهکشان هستی را بسازیمღ♥ღ |
|
امروز روز آن است که فراموش کنی آنچه که بودی. استواری گامهایت صلابت عقاب ها را حقیر جلوه خواهد داد. برخیز....... دوباره بیآغاز!!!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت توسط زری |
|
|
آب راکدی به من نگاه کرد و گفت: من یک زمان همنشین رود بوده ام... رود سبز همچنان که در دل بزرگ دشت می دوید داد زد...... باز این رفیق نیمه راه دارد از گذشته حرف می زند..... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت توسط زری |
|
|
این پست مخصوص مخصوص عسل جونمه که خیلی دوستش دارم
الهی هر چی آرزوی خوب داره برآورده بشه الهی همیشه شاد و خندون باشه الهی عروسیش دعوتمون کنه بریم سنگ تموم بذاریم بریم براش کردی برقصیم چاکریم عسل جون خرابتیم یادت در ذهنم و عشقت در قلبم و عطر مهربانیت در تمام وجودم است. عزیزم محبت را در پاکی نگاهت و صداقت را در وجود مهربانت معنی کردم و بدان که زیباترین لحظه هایم در کنار تو بودن است!!!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت توسط زری |
|
|
تو زیر پلک غرور صداقت آسمانی چشمانم را به خاک سپرده ای و من عبور هزاران فریاد را تجربه می کنم. می خواهم بگریزم. ولی دلم بر پاهایم سنگینی می کند و بزرگی تو در قاب شعر کوچکم نمی گنجد!!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت توسط زری |
|
|
بسیار دوستت داشته ام گرچه عشقم بی زبان بود و پرده نشین. اکنون عشقم را از پرده بیرون می آورم و در برابر دیدگانت عریانش می سازم. بنگر که چگونه عشق تو را جار می زنم. همیشه اینچنین بوده است که عشق ژرفای راستین خود را نمی شناسد مگر آنگاه که لحظه جدایی فرا رسد..... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت توسط زری |
|
|
آن سوی پرچین صدای باد نمی آید، کسی بر در نمی کوبد، در حصار تنهایی من، حتی ماه هم با حلقه گل مهتاب گیسوانش ، عبور نمی کند. آه!!!!!!!!!! آنسوی پرچین ، صدایی نمی آید!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم اسفند 1386ساعت توسط زری |
|
|
عزیزم وقتی حضورت معنای زندگی ام شد، آنقدر عاشقت شدم که لحظه ها را به شوق دیدنت سپری می کنم! عزیزم کلام مهربان و رقص معصومانه نگاهت شوق زیستن را در من بر می انگیزد! ناخواسته در راه عشقت اسیر شدم و اکنون به اسارتم می بالم! |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم اسفند 1386ساعت توسط زری |
|
|
من عکس نورا نی ات را در فصل غم انگیز و بی ترانه گم کرده ام و در حسرت تو ما نده ام .من پای درد دل گلهای مریم ومینا که بیقرار تو هستند، نشسته ام. من از قصه پرغم روزهای خاکستری دلم، از جمعه های دلگیر که بی رخ ماه تو گذشته برایت نوشته ام و در این چین خوردگی سکوت به دنبال آوازی از تو همه جا را گشته ام. |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم اسفند 1386ساعت توسط زری |
|
|
گاهی نوشتن سخت می شود و از تو نوشتن سخت تر. کوهها ، درختان ، بادها و دریاها چگونه تو را می نویسند؟! آن شب پره تنها چگونه صدایش را به گوش تو می رساند؟! آن یاس نورانی چگونه عطرش را به خانه تو می فرستد؟! من هر وقت دلم می گیرد ، با تو حرف می زنم. وقتی سیبها دلشان می گیرد با تو حرف می زنند. آیا برگها می توانند برایت آواز بخوانند؟! من از سنگها و برگها و دریاها برترم، چون دلم برایت تنگ می شود و می توانم در فراق تو گریه کنم.کاش به جای خاک از کلمه آفریده می شدم و سراپا شعری بودم در ستایش تو. اگر میوه ها فقط یک لحظه به جای من بودند و عشق تو را لمس می کردند، از عطر خود جدا می شدند. نه برایم نامه می نویسی و نه با من حرف می زنی ، اما در متن نفسهایم حضور داری و رنگ زیبای تو در خطوط دفترم نشسته است . نیمه شبها با قطرات بارانی که اهل آسمانند از ناودان دلتنگی ام سرازیر می شوی. هر غروب تو را در ابرهایی که گریه را کشف کردند، می بینم و هر صبح تو را در پیچ و تاب گرم آفتاب حس می کنم . کاش به جای اینجا در آسمان هفتم به دنیا می آمدم و هر وقت دلم می خواست در حیاط خانه ات قدم می زدم و از باغهای زمین دسته گلی برای یوسف می چیدم. کاش درختی بودم در بهشت و همه پیامبرانت در سایه سارم می نشستند و سرود می خواندند. کاش می توانستم دلم را در کهکشانی ناشناخته رها کنم. وقتی با تو حرف می زنم ، همه کلمه ها سکوت می کنند. وقتی به تو نگاه می کنم همه خورشید ها تاریک می شوند ، ای دیدار تو بزرگترین آرزویم!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت توسط زری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چه خوب یادم هست عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:
وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت. |
| پیوندهای روزانه |
|
آلبوم آپلود آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|