![]() |
![]() |
|
| ღ♥ღما می توانیم با ستارگان نگاهمان زیباترین کهکشان هستی را بسازیمღ♥ღ |
|
امروز خیلی خوشحالم خیلی یه شعر از امید می نویسم می دونم که خوشتون می یاد وه چه زیباست در میان تاریکی اینچنین شعله ور بودن!!!!!! عجب شعر قشنگی واسه چشمات سرودم فقط خواستم بدونی چقدر یاد تو بودم اگر در خود شکستم بدون یاد تو هستم دخیل آرزومو به چشمای تو بستم . با تو می بینم هنوز روزگار بهتری خواستی میمیرم برات با دل عاشقتری. پنجره های دلمو وا بکن روشنایی عشقو تماشا بکن در پس این منظره دلگشا فکری به حال من تنها بکن . با تو دلم اگر هوایی شده عاشق یک عشق خدایی شده تازگیها مرغ دلم از قفس به عشق تو فکر رهایی شده ه ه ه ه ه ه با تو میبینم هنوز روزگار بهتری....... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت توسط زری |
|
|
این نوشته رو تقدیمش می کنم به یکی از بهترین دوستام که خیلی خیلی برام عزیزه و از ته دلم آرزو دارم به عشقش برسه و خوشبخت بشه و من شاهد خوشبختیشون باشم الهی آمین!!!!!!
آرزویم این است نرود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز و به اندازه هر روز تو عاشق باشی عاشق آنکه تو را می خواهد و به لبخند تو از خویش رها می گردد. و ترا دوست بدارد به همان اندازه که دلت می خواهد!!!!
قلبم را در روشنایی امروز تقدیمت می کنم تا در تاریکی فردا فراموشم نکنی! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت توسط زری |
|
|
بوی کوچ می آید ، بوی هجرت، بوی رفتن، دور شدن از خویش، یادت هست شادمانه میان بره ها می دویدیم و خلوت شامگاهیشان را به هم می ریختیم ؟! یادت هست از سرازیریهای محبت دیارمان چگونه سر می خوردیم و چطور از سر ذوق جیغ می کشیدیم؟! یادت هست در انتظار رسیدن روزهای کوچ، روزهای مبارزه با ایل چگونه انگشتان کوچکمان را میشمردیم. حالا اما چقدر فاصله نمی دانم کی این بلوغ آمد و ما را به دورترین غربتها برد. دیگر از عطر کوچ سرمست و از رفتن و رسیدن شادمان نخواهیم شد. بیا که پرستوها دوباره آهنگ کوچ کرده اند . بیا من و تو در شادی آنها محو گردیم و برویم تا انتهای بودن برای زیستن و مبارزه!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت توسط زری |
|
|
هوای دلم ابری است، می خواهم زیباترین ترانه ام را برای بدرقه نگاهت راهی کنم. ای تنهاترین آفتاب روزهای برفی ام!!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم بهمن 1386ساعت توسط زری |
|
|
امروز زلف آرزوهایم را یکی یکی شانه زدم و به فردایی بارانی هدیه دادم اما فطرت عاشقانه ام را بر بال سخاوت نوشتم تا به رنگین کمان برسد. امروز آغازی پاک با نگاه خورشید داشتم و با نگاه ستاره غروبی تازه را حس کردم..... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم بهمن 1386ساعت توسط زری |
|
|
روزهای خوب کودکی تمام شد. روزهای خوب که سنگهای شیطنتمان احساس شیشه را می شکست . دستهایمان خاک کوچه را و بدنهایمان ضربه های تنبیه آلود اما مهربان مادر را. حالا اما آنقدر بزرگ شده ایم که دیگر در یک سلام خودمانی هم جا نمیگیریم!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت توسط زری |
|
|
دلم گرفته قدمهایم سنگینی می کند .کبوتر خیالم هم خیال پرواز ندارد. کاش بهار زودتر بیاید و همه با هم تولد غنچه ها را جشن بگیریم!!!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت توسط زری |
|
|
من که چون برکه ای بی صدا، در دشت تنهایی خویش سرم به خلوت خود بود. نمی دانم تو یکباره از کجا رسیدی ! به رسم بازیگوشی ، سنگی برداشتی و انداختی و تنها چند لحظه به تماشا ماندی تا حلقه های موج محو شود. اینک موج آرام گرفته است . تو نیز به راه خویش رفته ای و اما من هنوز آن سنگ را در دل دارم و خواهم داشت! یادت باشد: سنگدلی فردای من ارمغان دیروز تو بود |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت توسط زری |
|
|
زندگی را شاید در وسعتی از آب های سبز تابستان یا ساحل غم های پاییزی جستجو باید کرد. زندگی را شاید سجاده ای گسترده در آستانه دشت دوزخ یا در طنین آیه های پاک بهشت باید پنداشت. زندگی را شاید مأمن اندوه، درد و بد گمانی و یا خانه عشق ، صفا و شادمانی باید پنداشت. زندگی را شاید بالا رفتن از پله کنجکاوی، یا پرت شدن از ارتفاع ساده لوحی خود باید پنداشت....... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت توسط زری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چه خوب یادم هست عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:
وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت. |
| پیوندهای روزانه |
|
آلبوم آپلود آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|