![]() |
![]() |
|
| ღ♥ღما می توانیم با ستارگان نگاهمان زیباترین کهکشان هستی را بسازیمღ♥ღ |
|
باران نرم و آهسته می بارد.بالهای غازهای خانگی باز است و منقارها در تکاپوی بر سر ذوق آوردن سلولهای اشتیاق ناگاه بالها به وسوسه پرواز پریشان می شود شاید باران پیامی از امواج دریا در گوش غازهای خانگی زمزمه می کند! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت توسط زری |
|
|
دلم زیر سردی برفها سپید شده و من هنوز نمی دانم کدام بهار؟! کدام شکوفه؟! تو را با خود خواهد آورد. کدام قصه؟! و کدام لبخند؟! دستت را در دستم خواهد گذاشت . کدام باران؟! واژه هایم را خواهد رویاند! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت توسط زری |
|
|
آهای اهالی شهر حرف و سخن زیاده ، حال همه گرفته است درد دلها زیاده، تا به کسی می رسی ناله و دلواپسی ، وقتی می پرسی چرا؟ داد می زنه: بی کسی...... بی کسی........ دلم تنگ دیاره هنوز عاشق یاره واسه دیدن خونه روزهارو می شماره. هرچی صدام می زنی هیچ کس جواب نداره ، وقتی رفاقت می خوای هیچ کس وفا نداره، بدون رفاقت سخته، بی همزبونی سخته میون صد تا آدم تنها بمونی سخته، منتظر فرارم از دنیا گله دارم برای گفتن از عشق یه عالمه حرف دارم اگه گوشت با منه بگم چه حالی دارم ، عاشق پاک خونه ام غریب این دیارم.....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت توسط زری |
|
|
کاش من هم مثل تو بودم . تو که آینه ات زلالی و صداقت را از چشمه ها به ارث برده، نگاهت به آسمان پیوند خورده است و مهربانی ات دریا را به تحسین وا می دارد و استقامتت کوه را . کاش می توانستم لااقل کمی مثل تو باشم . تویی که اندوه دیگران نمی گذارد به دردهای خودت فکر کنی، تو که از دل شکستگی همسایه دل آزرده می شوی و از غم رفیق اندوهگین و نارفیقی ها را به دل نمی گیری و در خدمت و محبت به دیگران ، غریبه و آشنا برایت فرقی ندارد . خوش به حال تو که بهترین دوستت خداست و از بهترین دوستان خدا هستی. کاش می توانستم مثل تو باشم!!!!!!!! کاش!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت توسط زری |
|
|
پر کن پیاله را! کاین آب آتشین دیری است ره به حال خرابم نمی برد!
تا کوچه باغ خاطره های گریز پا تا شهر یادها......
آب.......آب..........
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت توسط زری |
|
|
جام زرین رویاهایم شکست . اکنون به کوچه می اندیشم و غروب که آهنگ قدمهایت دل گذر را می شکست و به نسیم می اندیشم که بوی عطرت را به مشام جانم می رساند و به آرزویی که بذرش در دلم سبز نشد. آه !!!!!! یک سال گذشت و من دور از تو فقط برگهای تقویم روی میز کارم را بر باد داده ام |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت توسط زری |
|
|
اگر من یک ستاره بودم به سپهر سفر می کردم و از آن بالا پریدن مرغکان تازه به دوران آمده را نظاره گر می شدم. اگر من یک ستاره بودم ، در آغوش ماه فرو می رفتم و صبحگاه هنگام نغمه سرایی چلچله ها دست پاک و پر نور خورشید را بوسه باران می کردم. و به هنگام شب همراه با گلپونه های شب بو به خواب می رفتم. اگر من یک ستاره بودم .شاید از همان بالا دستم را برای پینه دوزان خال مشکی و مورچه های قرمز دراز می کردم و آنها را بر روی چشمانم جای می دادم. اما افسوس که....... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت توسط زری |
|
|
برای آخرین بار صلیب گردنبندی را به او هدیه کردم گفت برای چیست؟! من تو را دوست ندارم!!!!!! گفتم مگر نه این است که صلیب را بالای قبر مردگان می گذارند. تو نیز این را بالای قلب خود بگذار زیرا قلب تو گورستان عشق است!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت توسط زری |
|
|
توصیه می کنم بخونیدش چون واقعاً زیباست در ازدحام پرنده ها صدای تو مثل خورشید می درخشد. من کنار ترانه هایم نشسته ام و به یاد تو سازها را بیدار می کنم ، چه زود لبخندها و لباسها خاطره شدند! هنوز عطر آن سنگلاخها و بوته زارها روی دفترم موج می زند، هنوز سهمی از سلام تو در جیبم باقی مانده است. خیابانی را که سالها پیش با هم از آن گذشتیم ، کنار عکس تو آویزان کرده ام. عکس تو شبیه تنهایی من است ، دوست دارم نامت را روی همه دیوارها بنویسم و بعد دیوارها پنجره بشوند و به آسمان بروند. یک روز از خاطره ها بیرون می آیی و در میان بنفشه های آفریقایی قدم می زنی . با کشتزارها احوالپرسی می کنی و باران را با یاران آشتی می دهی. یک روز من هم خاطره می شوم . شاید کولی ها مرا در فالهایشان ببینند و یا کودکان فردا یاد مرا در کوچه های قایم باشک زنده کنند. هنوز طعم حرفهای تو در ذائقه ذوق من باقی است. وقتی حرف می زدی، باغها پرواز می کردند و ماه زیباتر می شد. دیروز تو را در نفسهای نسترنها و یاسها دیدم. آینه ها تو را به یکدیگر نشان می دادند و تو بسان دره های انار پر از رازهای ناگشوده بودی. فردا روز توست . روز بزرگ ابرهای مهاجر . روز شعرهای بکر.روز رویاهای خوشبو. فردا همه ثانیه ها سکوت می کنند تا تو حرف بزنی و همه خانه ها می دوند تا به تو برسند....... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت توسط زری |
|
|
بیا و مگذار سکوتی تلخ از نیامدنت، بند بند حصار دل را به اسارت خود در آورد و مرور خاطرات گذشته ، دلم را سرزنش کند!!!! بیا و مگذار یکرنگی و عشق و رفاقتمان پشت سایه های خاکستری نیامدنت گم شود و گلهای آرزوهایمان را خزان به یغما ببرد!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت توسط زری |
|
|
دلواپسم، آسمان دور و دورتر و خورشید کور و کورتر میشود. می ترسم دستم به آسمان نرسد و در آغوش خاک ،خاموش شوم. دلواپسم، دلواپس بالهایی که عادت پرواز را فراموش کرد!!!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت توسط زری |
|
|
امشب تمام غمهایم را ضرب در صد می کنم و تا صبح نشده ، با اولین براده های آفتاب همه را تقسیم بر هزار می کنم. گفتم آفتاب خجالت کشیدم. مهربانی اش آنقدر زیاد است که اگر بخواهد نمی تواند بر عالم نتابد. امشب تمام اشکهایم را به جنگ دریاها خواهم فرستاد و تا صبح نشده تماماً تسلیم رود خواهم شد. تا همیشه همیشه امشب تمام استواری شانه هایم را خواهم فروخت و تا صبح نشده شانه های البرز را خواهم بوسید.امشب کار دل خرابم را یکسره خواهم کرد. بی شک فردا سر مزارش فاتحه جاری خواهم کرد. و سپس یک دل دیگر خواهم کاشت، در اعماق حاصلخیز قلب کوچکم و سوراخ های زخمهای ملتهبش را پر میکنم. با مهر مهر !!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت توسط زری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چه خوب یادم هست عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:
وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت. |
| پیوندهای روزانه |
|
آلبوم آپلود آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|