![]() |
![]() |
|
| ღ♥ღما می توانیم با ستارگان نگاهمان زیباترین کهکشان هستی را بسازیمღ♥ღ |
|
اینم یه ترانه از امید برای دوستان گلم آره پیروز شدم قلب غمو شکستم ، قصر عشقو فتح کردم تو دل عشق نشستم. به فلک چیزی نگفتم نکنه چشم بزنه عهد و پیمونی رو که با سادگی های تو بستم. نه گلایه ، نه شکایت، نه یه بغض بی نهایت، یه شروعی تازه دارم یه ترانه، یه حکایت صاف و ساده، پاک و معصوم، عشقو تو چشات می دیدم واسه به تو رسیدن دیگه هیچ غمی ندیدم. آره پیروز شدم ...... می خوام حالا پرش کنم سفر به شهر عشق کنم ، فرمانده باشم تو خوشی زندگی با بهشت کنم. آره فرداها قشنگه ، دل واسه فردا خیلی تنگه، دل دیگه قهرمان شد با غصه ها بجنگه. آره پیروز شدم قلب غمو شکستم قصر عشقو فتح کردم تو دل عشق نشستم تو دل عشق نشستم تو دل عشق نشستم آه ه ه ه ه ه ه ه ه ه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت توسط زری |
|
|
توصیه می کنم این متنو بخونین البته عمقی چون واقعاً زیباست اگر هفت بار ماه را قطعه قطعه کنم و به کودکان گرسنه بدهم، اگر هفت بار با گلهای سرخ در خیابانهای شاعر قدم بزنم، اگر هفت بار دلتنگی ام را در زمزم نام تو بشویم، اگر هفت بار همه باغها را نزد تو بیاورم، اگر....... نه تعجب نکن ! شعر نمی گویم ، نثر نمی نویسم، دلم را می نویسم، دلی که اگر یک روز نام تو را زمزمه نکند سرد می شود. کجایی تا ببینی هر شب کلمه هایم لب پنجره می نشینند و برای درختانی که با گیسوی تو از کوچه می گذرند ، یک بیت عشق می خوانند! کجایی تا ببینی غزلهایم بدون تو چقدر سوت و کور است! فریاد از این روزهای بی تو بودن! فریاد از این روزهای سنگی! فریاد از لیوانهایی که دریا را نمی شناسند.پروانه هایی که به شمع پشت می کنند، درختانی که به نسیم محل نمی گذارند، خانه هایی که هیچ گاه شکوفه نمی کنند و فریاد از مدادهایی که نام تو را فراموش کرده اند. نه تعجب نکن! دلم می خواهد نیمه شبها در میدان شهر بایستم و از خدا بپرسم که صبح از کدام طرف می آید.دیشب شباویزی به من گفت: حتی اگر همه خروسها سکوت کنند، صبح خواهد آمد.من خودم گاهی صبح را در استکان چای شیرین دیده ام. اولین معلم من یک گنجشک بود که مهربانی را به من آموخت .او هر روز دست صبح را می گرفت و تا نزدیکی های بالشم می آورد. من آن روزها با گیلاسها دوست بودم و بزرگترین آرزویم این بود که هر شب ستاره ای برایم قصه بگوید. من تمام کودکی ام را در جاده خوش طعم تمشک ها و انجیرها دویده ام و پشت میله های باران برای مزرعه های برنج دعا کرده ام. من آن روزها اینقدر از دختران سیب دور نبودم و براده های غفلت سرم را سنگین نکرده بود. آن روزها دم به دم دلم برای حوا تنگ می شد و دوست داشتم در کوچه های رحیم آباد با هابیل همبازی شوم. من هر شب تو را در خواب می دیدم و می دانستم که یک روز به زیارت لبخندت خواهم آمد و تو حرفهایم را در آغوش خواهی کشید!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت توسط زری |
|
|
یه ترانه از معین درخواستی یکی از دوستان که برای عشقش سفارش داده شما هم اگه ترانه درخواستی بخواین همه جوره در خدمتیم راستی از همه دوستانی هم که راهنماییم کرده بودند در مورد اون دوست بی معرفت متشکرم صبحت بخیر عزیزم با آنکه گفته بودی دیشب خدانگهدار با آنکه دست سردت از قلب خسته تو گوید حدیث بسیار صبحت بخیر عزیزم با آنکه در نگاهت حرفی برای من نیست با آنکه لحظه لحظه می خوانم از دو چشمت هم خسته ای زتکرار. در جان عاشق من شوق جدا شدن نیست خو کرده قفس را میل رها شدن نیست من با تمام جانم پر بسته و اسیرم باید که با تو باشم در پای تو بمیرم. این بار غصه هارا از دوش خسته بردار من کوه استوارم به من بگو نگهدار. عهدی که با تو بستم هرگز شکستنی نیست این عشق تا دم مرگ ، هرگز گسستنی نیست...... هرگز گسستنی نیست......
|
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم بهمن 1386ساعت توسط زری |
|
|
امشب می شکنم ، آیینه خیالم غرق ناباوری است امشب بادبا آوای جغد تاریک می رقصد، سکوت پر از ابلیس است .آتش وجودم به لحظه های از دست رفته می خندند. خدایا!!!!!!!!! ببین روزگار با من چه می کند؟!!!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم بهمن 1386ساعت توسط زری |
|
|
قسم به عشقمون قسم همش برات دلواپسم قرار نبود اینجوری شه یهو بشی همه کسم راستی چی شد چه جوری شد اینجوری عاشقت شدم.... شاید می گم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم. به ملاقات آمدم ببین دل سپرده داری چگونه عمری از احساس عشق شدی فراری نگاهم کن دلم را عاشقانه هدیه کردم تو دریا باش و من جویبار عشقو در تو جاری من از پروانه بودنها من از دیوانه بودنها من از بازی یک شعله سوزنده که آتش زده بر دامان پروانه نمی ترسم. من از هیچ بودنها از عشق نداشتنها از بی کسی و خلوت انسانها می ترسم. راستی چی شد چه جوری شد..... من از عمر رفاقتها من از لطف صداقتها من از بازی نور در سینه بی قلب ظلمتها نمی ترسم من از حرف جدائیها ، مرگ آشنائیها ، من از میلاد تلخ بی وفایی ها می ترسم. راستی چی شد چه جوری شد .......
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت توسط زری |
|
|
با من بمان که با تو رویش سبز التهاب را در تن سرد خاک جاری خواهم کرد. با من بمان که با تو در خلوت سنگین کوچه ها صدای پای شبگرد چون آوای خوش خزان خواهد پیچید و دیگر کسی سیمای خویش را به زشتخویی آلوده نخواهد کرد. با من بمان که با تو عشق جاودان خواهد ماند و نامت با جدارهای تازه جنگل با سبز و با طراوت خواهد ماند. با من بمان که با تو مرکز ذهن دهکده را غم نخواهد گرفت. با من بمان که با تو شب گیسوانش را در جاری زلال یاد صبح خواهد شست و در مقدم صدها نهال خواهد روئید. با من بمان که با تو سوار گمشده شهر عشق از متن گمشده آشکار خواهد شد. با من بمان که بی تو یاس دلم را می آزارد و غرور نرگس ترانه و سرودم را به هیاهوی طوفان غم می سپارد. با من بمان بی تو دلم بی بهانه، بهانه می گیرد و تیغ نگاه خطر ، جان رنجور مرا هر دم نشانه می گیرد. با من بمان که بی تو در غروب دلگیر فراق دل، قلبم را فرا می گیرد. با من بمان ای تندیس صداقت!!!!!! با من بمان!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت توسط زری |
|
|
من از درون دیوارهای مشبک شب را دیده ام. و من که روح را چون بلور بر سنگترین سنگ های مستم کوبیده ام. من که به فرسایش واژه ها خو کرده ام. و من باز آفریننده اندوه هرگز ستایشگر فروتن یک تقدیر نخواهم بود و هرگز تسلیم شدگی را تعلیم نخواهم داد. زیرا نه من ماندنی هستم و نه تو........ آنچه ماندنی است ورای من و توست. به من بازگو و مرا در محبس بازوانت نگهدار و به اسارت زنجیرهای انگشتانت در آور که اسارت در میدان بازوان تو چه شیرین است. سپهر باش میان من و دنیا که دنیا در تو تجلی خواهد کرد و بر من ببند چون سدی عظیم که در سایه تو من دریاچه ای نخواهم بود.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت توسط زری |
|
|
عسل بانو هنوزم پیش مایی اگر چه دست تو تو دست من نیست. هنوزم با توام تا آخرین شعر نگو وقتی واسه عاشق شدن نیست. حالا هر جا که هستی باورم کن ، بدون با یاد تو تنهاترینم. هنوزم زیر رگبار ترانه کنار خاطرات تو می شینم. عسل بانو ، عسل گیسو، عسل چشم، منو یاد خودم بنداز دوباره بذار ابر سنگین نگاهم بازم بارون دلتنگی بباره تو رفتی بی من ، اما من دوباره دارم از تو برای تو می خونم سکوت لحظه های تلخو بشکن نذار اینجا تک و تنها بمونم. نذار اینجا تک و تنها بمونم...... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت توسط زری |
|
|
هیچ فکر نمی کردم به جرم عاشقی اینگونه مجازات شوم. دیگر کسی به سراغم نخواهد آمد. قلبم شتابان می زند. شمارش معکوس برای انفجار در سینه ام. ۱۰ ۹ ۸ ۷ ۶ ۵ ۴ ۳ ۲ ۱ و من تنهایی خود را در آغوش می کشم. تنها ماندم... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت توسط زری |
|
|
من از یک شکست عاشقانه می آیم ، بگذار همه برای این اعتراف تلخ سرزنشم کنند شکست نه برای پنهان کردن است نه بهانه پنهان شدن. می گویند از صبح بنویس ، از آفتاب و من چگونه از خورشید بنویسم وقتی تمام وقت باران پنجره چشمانم را شسته است. همه دلشان نقش های مثبت می خواهد و آدمهای خوشحال، اما من گمان می کنم تا کی می توانم ادای آدمهای خوشبخت را در بیاورم. بی ستاره ام و زرد با طعم معطر پاییز، که حضورش تنها معجزه لحظه های تنهایی من است.قیمت وفا شاید گران از آن بود که بهانه دوست داشتنی زندگیم از عهده داشتنش بر آید. سقف اعتماد تعمیری است، مدام چکه می کند ، آغوش ترانه ها همچنان از عطر تن او که باید پر باشد ، خالی است. مهم نیست تمام سرزنشها را می پذیرم به بهانه تولد حقایق غم انگیزی که درد را به درد می آورد و آتش را می سوزاند. این دل دیوانه همیشه یک پادشاه مغرور حقیقی داشته است، اگر ترانه ها ثمره تخیل بود به جنون نمی رسید، اعتراضی نیست ، کسی که به او نمی رسد به جنون رسیده از او راضی است. خلاصه غم سنگینی است اگر بر سر نخواستن دلی دعوا باشد. اما همیشه حق با برنده ها نیست، می شود در عین بازنده بودن سربلند بود و او را از کوچه پس کوچه های دنیا گدایی کرد. قرار بود حقیقت را بگویم ، سخت است ، بی علاج است، دانستنش آدم را کم کم می کشد اما همین است خبر کاملاً ناگوار ، واقعی است: من او را از دست دادم........ سکوت می کنم تا به خاک سپردن آخرین خاکسترهای آرزوی بر باد رفته ام آبرومندانه باشد، گریه می کنم، با شکوه مثل اقیانوس، بلند مثل اورست، او نمی شنود و نمی داند که ماه، خوشبختی مشترک همه ستاره هاست. قسم به چشم هایی که در راه ماندند و دلهایی که آنها را راندند، قسم به اشکهایی که غرورشان شکست و عهدهایی که کسی آنها را نبست. قسم که می خواهم فراموشش کنم. اما سایه بلند بودنش هر لحظه بر بام کوتاه من استوار است. چه بگویم از کرده ای نادانسته که خود کرده را تدبیر نیست. چطور لایق نوری باشیم که برای ندیدنش به ابری سیاه پناه برده ایم نه!!!!!!!!! فراموشش نمی کنم خاطراتش را چون جان شیرین حفظ می کنم. برای روزی که می دانم بر می گردد اما اسب سرکش غرورش لگام نمی دهد تا به من برسد. می گریم و انتظار می کشم و آرزو می کنم. تا باشد. تا همیشه و ابدی باشد. تا همیشه و ابدی و شاد باشد.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت توسط زری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چه خوب یادم هست عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:
وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت. |
| پیوندهای روزانه |
|
آلبوم آپلود آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|