![]() |
![]() |
|
| ღ♥ღما می توانیم با ستارگان نگاهمان زیباترین کهکشان هستی را بسازیمღ♥ღ |
|
مرا دریاب که بی تو بهانه ای برای دیدار با روزگار ندارم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت توسط زری |
|
|
زندگی کوتاهتر از آن است که با خصومت بگذرد و قلبها گرامی تر از آنند که بشکنند، فردا طلوع خواهد کرد حتی اگر نباشیم! در بستر روزگار آنچه به دست می آید با خنده پایدار نمی ماند و آنچه از دست می رود با اشک جبران نمی شود! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت توسط زری |
|
|
در سالهای حماقت پادشاهی زاویه غربی خاک وطنش را به خال غمزه نگاری بخشید و دو جزیره کوچک جنوبی را در شطرنج باخت تا سرزمینش به شکل گوشهای گوشواره آذین سوگلی حرمسرایش در آید ، آنگاه در مستی شبانه دستور بریدن گوشهای سوگلی اش را داد! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت توسط زری |
|
|
عزیزترینم حدیث غریب دوست داشتن را اکنون از زبان کسی بشنو که به صداقت باران بر سفالها سخن می گوید. و با این وجود روانه تحقیر کلام خواهد شد که مرا نمی گوید و بس که به سرود نام تو بیندیشم و در انتظار قدم های تو بر برگ های خشک پاییز بنشینم! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت توسط زری |
|
|
فراموشم چرا کردی ، فتادم در هوای تو ز احوالم نمی پرسی ، الهی من فدای تو شکایت های قلبم را به پیش آینه بردم نوشتم نامه با خونم فرستادم برای تو فضای چشم من ابری کلاس درس من گریه خیالم بی تو یخ بسته به دورم از صفای تو برایم چشم تو هر شب هزاران قصه می گوید مرا دریاب این لحظه که هستم همنوای تو |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت توسط زری |
|
|
دل من تنگ تر از ابر بهار راه من دشت پر از شب بوهاست با نگاهی پر شرم من به دنبال نگاهی هستم که پلی بین من و شرم نگاهم باشد و من این بار سکوتم پربار و نگاهم پرخواب! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت توسط زری |
|
|
هنوز هم با قلم انتظار سیاه مشق تنهایی می نویسم تا در نستعلیق نگاه تو بهار شوم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت توسط زری |
|
|
لک لک ها ، چلچله ها و کبوترهای این جهان با یکدیگر پیوند همیشگی می بندد که چگونه است انسان اشرف مخلوقات قادر نیست با خود و دل یارش عهد ببندد که هرگز شکستنی نباشد ، من این عهد را با تو بستم که بگذارد این دنیای کوتاه بشری بندهای آن هرگز تزلزل نپذیرد و حرارت دلهای ما همچنان گرم و سوزنده باقی بماند و در این لحظه که قلم به دست گرفته ام قلبم تهی از محبت گشته مملو از درد ، دردی که هرگز پایانی ندارد دردی که فقط یک بار تمام خواهد شد و آن هنگامی است که جسد بی روح مراروانه قبرستان سازند. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت توسط زری |
|
|
نگاه می خندد و چشم می گرید ، میان ریزش باران و رنگین کمان آسمان چگونه رابطه نیست؟! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت توسط زری |
|
|
من امروز در آبشار پاک حقیقت از مادر بکر محبت به ظهور رسیدم و معجز رسالتم ید بیضای لرزانم بود که نور امید را به آسمان آرزو افشاند و می روم تا در مکبت وفا و صداقت بنی خاتم عشق باشم . آری امروز شادمانه ترین روز عمرم خواهد بود . احساس می کنم بر بال فرشتگان می پرم و نمی دانم این شوق عالمگیر را چگونه در سخن و لبخند و در جسم و جانم محدود سازم . حس می کنم نفسها بوی خوشی دارند و چشمانم دنیا را زیبا می بیند . از هیچکس و هیچ چیز گریزان نیستم. می خواهم در همه چیز و همه جا فقط به دوست داشتن بیندیشم دلم می خواهد به ذره ذره زمین و زمانی که سالها ناله غم به او داده بودم اقرار کنم که نور امید را دیده ام و در حالیکه انوار خوشبختی ام را در یک طلوع زیبا تماشا می کنم در دل خدای را بخاطر نعمتی که به من ارزانی داشته است سپاس می گویم. سپاس |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت توسط زری |
|
|
وقتی چشمهایم غم تمام دنیا را به میهمانی فرا می خواند تو نیز بارفتنت این ضیافت را باشکوهتر میکنی....... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت توسط زری |
|
|
نمی دانم پس از کوچ چه بر سر خاطراتم بیاورم؟! آن شعرهایی که به یمن برکت وجودت جوانه میزد به گل خواهد نشست و سوسوی ستاره ها را دیگر نخواهد دید، به نرگس های لای دفتر خاطراتم بگوئید: او رفت تا به بهترین فرشته خدا سلام بگوید........ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت توسط زری |
|
|
بهارانه از راه میرسی و راهها از قدومت گل می طلبند بر فراز درخت پر رازی که تو خود هستی، عشق از بالهایش آشیانه می سازد تو تمامی چشم اندازی...... استخر آرام خورشید و آبی آسمان در چشمان توست. در اندیشه ات رودبارهای اضطراب جاریست و در صدای تو ترانه های دلنواز. |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم آذر 1386ساعت توسط زری |
|
این پاکترین عشقهاست و هدیه ای از آسمان ، لطیف ترین و شیرین ترین لالائیها. معجزه دستهایی کوچک ، زائیده یک تپش تنها یک تپش، تپش عشق. می خواند شیرین ترین ترانه کوتاه را : قلب من برای همیشه از آن توست..... "دانیل استیل" |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم آذر 1386ساعت توسط زری |
|
|
فراموشی لایق اشتیاقم نبود می خواهم تا انتهای رنگین کمان در نگاه تو گریه کنم! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت توسط زری |
|
|
دستهایم شاخه نسترنی بودند که آنها را از دیوار خانه به کوچه دادم. تا تو آنها را هنگام عبور شبانگاهی با دستهایت بفشاری شاید با خلیدن خاری نامم را با خونت امضا کنی! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت توسط زری |
|
|
دیشب کسی بر شیشه مه گرفته اتاقم واژه"دوستت دارم" را نوشت و سحرگاهان با انگشتهای سوخته رفت! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت توسط زری |
|
|
تا انتهای حضور رفتم سکوت در هوا معلق بود در زدم، قفلها به استقبالم آمدند و گفتند : دیر آمدی غریبه! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت توسط زری |
|
|
تو آمدی و ساده ترین سلام را همراه یادگاریهایت کردی و با پاک ترین لبخند وجودم را به اسارت گرفتی تو آمدی و عمیق ترین نگاه را از میان چشمان دریایی ات بر ساحل قلبم نشاندی و زیباترین خاطرات را زنده کردی . تو آمدی و گرمی حضوری خورشید وار را بر طلوع آرزوهایم حک کردی. و آمدنت همچون قاصدکی بهار را برای هستی خزان زده ام به ارمغان آورد. اما سرانجام طوفان حسادت قاصدک زندگی ام را به یغما برد. کاش می دانستم که کدام بهانه اشتیاق رفتن را در خیالت به تماشا نشست . تو رفتی و من در سوگ رفتنت در میان فراموشی ها گم شدم. آری تو فراموش کردی و من هنوز هم با دیدگانی خواب زده چشم به راهت دارم و هنوز هم مانند پنجره های منتظر باران، حسرت دیدارت را با فرو ریختن اشکهایم ، به دست غربت می سپارم. ای مقدس! من هنوز هم اصالت نگاهت را می خواهم....... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت توسط زری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چه خوب یادم هست عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:
وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت. |
| پیوندهای روزانه |
|
آلبوم آپلود آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|