![]() |
![]() |
|
| ღ♥ღما می توانیم با ستارگان نگاهمان زیباترین کهکشان هستی را بسازیمღ♥ღ |
|
وقتی روی یخ فرشهای کلبه ام می لغزم خاطراتم قطره قطره آب می شوند و من در وادی رویاهایم گم می شوم! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت توسط زری |
|
|
آره بازم منم همون دیوونه همیشگی قربون اون مهربونیت چه می کنی با سرنوشت دلم برات تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت فدای تو نمی دونی بی تو چه دردی کشیدم اگه بخوای واست می گم
من میدونم همین روزا عشق من از یادت می ره بعدش فقط میگن بیا که داره عشقت می میره گفتم بهت جواب بدم یه وقت نگی چه بی وفاست اینو خودم خوب می دونم جواب نامه با خداست بخاطرت مونده یکی همیشه چشم به راهته
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت توسط زری |
|
|
عاشق چشم پسر خونده پاییز شود |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت توسط زری |
|
|
تکه کنم و آنگاه تصویرم را هزار بار می بینم که کودکانه در آینه ها اشک می ریزد! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت توسط زری |
|
حالا کجایی آشنایی ما خط خورده است که تو اینهمه دلگیری دنیا که حالم را نمی پرسد ارزانی
تو تمامی دوستت دارم های من . خواهش می کنم از رویاهای من بیرون نرو . از آرزوها و باورهایم ، بی تو حتی نمی توانم دلتنگ باشم . اگر این تو را آرام می کند دروازه ذهنم را ببند و برو من داغ این ناهمربانی را مسلم دیده ام. کم کم یاد میگیرم که ببخشم و تو را به هیچ کس جز خدا نسپارم! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت توسط زری |
|
|
خالیه جات هنوزم روی نیمکت تو ایوون وقتی می نشستی با من لحظه ها زیر بارون صدای پای باروون رو سنگفرش خیابون صدای چیک چیک آب تو کوچه و تو ناودوون وای که چه آروم آروم از تو برام می خونه بی تو دلم می گیره تو این سکوت خونه!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت توسط زری |
|
|
تا پرستو های مهاجر در کوچه های اشتیاق پر گشایند. کاش چشمانم را گم نمی کردم تا از طراوت کاجستان جرعه ای سبز می نوشیدم و تبسم خورشید را در گلدان ذهنم می کاشتم! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت توسط زری |
|
|
و من هیچ آیینه ای جز چشمان تو نمی شناسم و در هیچ مهتابی جز نگاه تو پارو نمی زنم! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت توسط زری |
|
|
آرام بر سیاهی شامم قدم نهی برداری ام سبک زدل خسته، درد را آهسته تر به جای شبم صبحدم نهی آرام یافت نقش خیال تو نرم نرم بر بیکران بستر اندیشه ام چه گرم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت توسط زری |
|
|
بدون که به عشقت صادقم من ، تو مست عشقی و من مست عشقم، اگه نباشی می میرم بیا که عمر از سر گیرم، تا هستم با یادت شادم، آخه دل بر تو دادم ، دیگه از غمها آزادم به انتظار دیدنت ، به لحظه رسیدنت دل داره پر پر میزنه، ای چشمه حیات من، فرشته نجات من، شوق نفسهای منی ، همیشه رویای منی عشق تو در قلب من هدیه جاودانه است برای زنده بودن قشنگترین بهانه است دوست داشتن تو مثل عطر خوش بهاره، با تو نفس کشیدن پایان انتظاره. با تو نفس کشیدن پایان انتظاره! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت توسط زری |
|
|
همین امروز بیدار که شدم وقت نماز صبح تو را دو نوبت آه کشیدم! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت توسط زری |
|
|
کلامی می شکند، مهربانی را باید مومیایی کرد و در موزه ها به نمایش گذاشت! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت توسط زری |
|
|
اهل هر جا که باشی قاصد شکفتنی توی بغض و دغدغه ناجی قلب منی
منو با خودت ببر من به رفتن راضیم خواستنی هر چی که هست
منو باخودت ببر منو با خودت ببر
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت توسط زری |
|
|
امواج نهد و من آن تخته پاره ام که بی خودانه سیلی خور اقیانوسم. در دل سخن شو رانگیز تو گاه موجی از پس موج دگر می زاید و گاه در یایی از آتش تلاطم می کند. اما مرا این موج آتشین در کام فرو می برد و غرقه میکند! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت توسط زری |
|
|
آن را مرور می کنم تا دلم پر از ذوق سادگی کنم، پر از بازی و محبت! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت توسط زری |
|
|
بر تیغه های گل سرخ تنها می گذارند ، من باید نماز دلم را شکسته بخوانم و ابرهای ساحل مرطوب مژگانم را به پشت همه هجرانها دعوت کنم. از ما فقط سایه مبهمی باقی مانده که بر خبازه یاسها می گرید. هنوز هم هجرت تو را باور نداریم! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت توسط زری |
|
|
عاطفه را تا بی نهایت معنا می کرد. ما در این وادی تفدیده در انحنای هیچ مانده ایم و تو را از یاد برده ایم! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت توسط زری |
|
|
می کنم که عاشق سیبها بودی و برای روحهای گمشده نوحه می سرودی. دلم را به خانه تو می آورم برایم فنجانی چای و تکه ای شعر بیاور . سلام مرا سبز کن ، ای یگانه ای که کهکشانهای حوالی خانه ات پاییز و زمستان ندارد! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت توسط زری |
|
|
به عزیزی رسد افتاده به چاهی گاهی هستیم سوختی از یک نظر ای اختر عشق آتش افروز شود برق نگاهی گاهی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت توسط زری |
|
|
شبو از قصه جدا کن چکه کن رو باور من خط بکش رو جای پای گریه های آخر من اسمتو ببخش به لبهام بی تو خالیه نفس هام قد بکش رو باور من زیر سایه بون دستهام خواب سبز رازقی باش عاشق همیشگی باش خسته ام از تلخی شب تو بیاطلوع من باش من پر از حرف سکوتم خالیم رو به سقوطم بی تو و آبی عشقت تشنه ام کویر لوتم نمی خوام آشفته باشم آرزوی خفته باشم تو نذار آخر قصه حرفمو نگفته باشم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت توسط زری |
|
|
سینه سپر کردن و جون باختن سهم من توشه مهربونی اندوختن سهم تو به پای تو نشستن و سوختن سهم من به حرمت لحظه میعادمون کلام عشقو واسه من تازه کن داد بزن عاشقم آی عاشقم ! از عاشقیت شهرو پر آوازه کن |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت توسط زری |
|
|
عمق آن چقدر است! زندگی یعنی باور غیر ممکنها، وقتی که مرگ را از آن غربال کنی |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت توسط زری |
|
|
می خواهم پیشانی آبیش را بوسه باران کنم، دلخستگیهایم را در کویر گذاشته ام و به دیدار آب می روم! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت توسط زری |
|
|
آمدن قاصدکها را می دهد. مگذارید این قاصدکها را سر ببرند! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت توسط زری |
|
|
آن سوی پنجره لبخند را حراج کرده اند و مهربانی را رایگان می دهند. آن سو نگاه غمگنانه یاکریم ها مرده است و دست های پر نوازش برگ برای پذیرایی از شبنم ، آماده. آن سو یاسمن را دوست دارند. اقاقیا را قاب می گیرند و اطلس ها را نوازش می کنند. در آن سوی پنجره هر که لبخند بزند محبت به او جایزه می دهند و هر که ایثار کند ایمانش می بخشند. آن سوی پنجره ، مکانی است که فراموشش کرده ایم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت توسط زری |
|
|
می خواند مثل همیشه کنار ساحل با پاهای برهنه و سری افکنده با تمام نا امیدی قدم برداشته رد پاهایی با فاصله کم پشت سر خود بر جای می گذارم ، ردپاهایی که دریا با تمام غرورش در مدت زمان کوتاه آنها را از من گرفته و مرا نا امید تر می کند! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت توسط زری |
|
|
دلتنگی هایم را کنار کدام برکه سر می نهی که اینچنین مرغابیان بازیگوش به دیدنت می شتابند. چشمی از آفتاب داری . وقتی دل می گشایی راز هزار ساله ام تکرار می شود! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت توسط زری |
|
|
بسکه ترانه خوندمو رنگ زمونه بر نگشت بازم کلاغ قصه ها رفت و به خونش نرسید یکه سوار عاشقو هیچکی تو آینه ها ندید حادثه عزیز من تنها تو موندنی شدی بین همه ترانه هام تنها تو خوندنی شدی دستهای گرممو بگیر سقف ما دیوار نداره یه روز تو قحطی غزل دنیا مارو کم می یاره من آخرین رهگذرم تو این خیابون بلند دیر اومدم که زود برم دل به صدای من نبند یه روز توی شهر چشات خورشیدو پیدا می کنم تو شب تارو سوت و کور به آرزوی من نخند! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت توسط زری |
|
|
زده، دلم برای شیطنت کودکی تنگ شده کاش هنوز بزرگ نشده بودم! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت توسط زری |
|
|
پای کوبی می کنند و من در گوشه ای آبی، در خلوتگاه ذهنم به روح سبز خدا می پیوندم! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت توسط زری |
|
|
تربیت دهم گویی قلم آه می کشد که ناتوانم و مرکبم توان توصیف عشق و محبت مرا نسبت به تو ندارد . آری!ای عزیز هرگز و هیچ زمان حتی در دورترین نقطه شهر پر خاطره و زیبایمان و یا حتی در دورترین نقاط عالم یاد تو اندیشه مرا ترک نخواهد کرد . چرا که مهر و محبت تو سرایی بس محکم و استوار را در خانه دل بنا نهاده است و هیچ قدرتی قادر به نابودی و زیر پای در آوردن آنرا ندارد . اکنون که پیک دوستی و عشق را می نگارم و قایق شیرین با تو بودن پیوسته از ذهنم عبور می کند و در گنجه دلم جای می گیرد. دعاهای خود را همراه تو می کنم و آرزو می کنم که همواره کامیاب و سر افراز باشی و با پیروزی بتوانی فراز و نشیبهای این زندگانی را طی کنی و به قلل اهداف خود نائل شوی! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت توسط زری |
|
|
ای خدای میخک مهر ، ای طلوع زندگی ، ای نقطه آغاز من ! با کدامین کلک بر رخ صحرای عشق بنویسم که بارش صفت توست ، بنویسم که غربت در گلدان وجودت می شکندو شکوفه آن آشنایی است... حیات تو ، خون حیات است در رگ من...... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت توسط زری |
|
|
یاد تو را از خاطرم جدا کنم. امشب از ازدحام خواهم گریخت و به خلوت تنهاییم پناه خواهم برد. آنگاه فاصله ها می شکند............ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت توسط زری |
|
|
خو کرده قفس را میل رها شدن نیست من با تمام جانم پر بسته و اسیرم می خوام که با تو باشم در پای تو بمیرم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت توسط زری |
|
|
روزهایی که در قاب کهنه ذهنم غبار گرفته اند. انگار همین دیروز بود، تمام دغدغه هایم در شور شیرین کودکی حل می شد و کینه ها را با یک شکلات فراموش می کردم . همه را خوب می دیدم و نگاهم همیشه آفتابی بود. امروز اما آنقدر بزرگ شده ام که تنها خاطره ای از کودکی در ذهنم باقی مانده است! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت توسط زری |
|
|
دل میگه اگه صبورم خود فریبی می کنه گلهای تو باغچه غمگین و تب آلود می شن وقتی نیستی گل هستی خشک و بی رنگ می شه نمی دو نی که چقدر دلم برات تنگ می شه. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت توسط زری |
|
|
سر به فلک کشیده رسیده و آن را فتح کنند . به هنگام بالا رفتن هیچ کس را پروای دیگری نیست . زیرا همه عجله دارند که زودتر از دیگری به بلندترین نقطه کوه زندگی رسیده و پرچم ظفر و پیروزی را در آنجا به اهتزاز در آورند و بدینوسیله در دوران کوتاه و گذران عمر خود مقامی والا کسب کنند اگر در همین راهروان این کوه پر فراز و نشیب و صعب العبور رهگذری خسته و از پا افتاده یک لحظه فقط یک لحظه درنگ کند و در این توقف لحظه ای بخواهد ضمن نفس تازه کردن نا خودآگاه خم شده و بند کفش خود را محکم تر سازد دیگران بی محابا پای بر پشت او نهاده و از روی قامت کمان گشته اش عبور می کنند و در حقیقت از قامت خم شده او به خاطر رسیدن به هدف برای خویشتن "پل پیروزی" می سازند! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت توسط زری |
|
|
فقط خواستم بدانی که می توان دل خوش کرد به چراغهای یک هواپیما!!!!!!! ساعت ۱۲:۲۶ شب همراه بهاره خواهر زاده عزیزم و منصوره عزیز در حال گوش دادن ترانه ای از مهستی(می ترسم میترسم بگم آره بذارم سرمو رو شونه های تو دو باره اگه یه روزی بری دل دیگه طاقت نمی یاره تو مثل یه کبوتر مسافر رو بوم خونه دلم نشستی منو با یک نگاه عاشقونه هوایی کردی اما دل نبستی خدای من دوباره نگاه عاشقونه داره کار میده دستم تو خلوت شبونه) جمال عشقش! امیدوارم همتون به عشقتون برسین دلم با تو دیگه یکی نمیشه نگو دوستم داری دل دیگه بازیچه نمیشه خودت خوب میدونی که خودپسندی خیلی سخته بتونی دل به دل کسی ببندی می ترسم میترسم بگم آره......... آرزوها جزیره های اقیانوسند و برای رسیدن به آن باید از تلخاب اقیانوس گذشت!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت توسط زری |
|
|
به یاد اطلسی های باغ عشق انداخت. صداقت ، پاکی و حقیقت را در نگاه تو یافتم ای که وارث تمام دلهای عاشق و مالک تمام عاشقانه های روح ساحل هستی . دوست دارم همیشه اینگونه سبز، آبی بمانی . ای دریای زندگانی من! آرزومند آرزوهای آبی رنگتان. بهاره |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت توسط زری |
|
|
چرا ناراحت باشم؟ وقتی که بهترین موسیقی ها را در سکوت اتاق کوچکم می شنوم چرا غرق شادی نباشم؟ گاه یک لبخند ، آنقدر عمیق می شود که گریه می کنم. گاه یک نغمه آنقدر دست نیافتنی است که با آن زندگی می کنم. گاه یک نگاه آنچنان سنگین است ، که چشمانم، رهایش نمی کنند. گاه یک عشق آنقدر ماندگار است که فراموشش نمی کنم! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت توسط زری |
|
|
امشب از باده خرابم کن و بگذار بمیرم غرق دریای شرابم کن و بگذار بمیرم قصه عشق به گوش من دیوانه چه خوانی بس کن افسانه و خوابم کن و بگذار بمیرم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت توسط زری |
|
|
دستهایمان در پشت پنجره اتاقمان لانه گزیده و هر روز صبح با صدایش از خواب بر می خیزیم اما هرگز آنرا ندیده ایم! و من خوشبختم چون تو هستی و تمام داشته های دنیا در تو معنا می شود. ای خدای مهربان! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت توسط زری |
|
|
می دونی زندگی سخته بار حرف زور زیاده اون کسی برده که قلبشو به دست غم نداده نگو طفلکی منم من ، من شهامتم زیاده هیچ کسی هنوز تو دنیا مثل من که دل نداده مثل پرواز پرنده توی اوج آسمونها من دلو به عشق سپردم توی اوج کهکشونها پرزدم از توی چشمات با تو من پرواز کردم من از پایان می ترسیدمو آغاز کردم! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت توسط زری |
|
|
با هزاران گام خسته و برهنه می گذرد. در کوچه های سرد و خالی شهر من صداست که منتظر است. خاطره ها به خواب رفته اند و من هنوز پشت پنجره بسته به انتظار نشسته ام تا شاید تو را ببینم! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت توسط زری |
|
|
حسینم! زلال ترین و زیباترین! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت توسط زری |
|
|
به نام خدایی که انجام می دهد آنچه که بخواهد به قدرتش و حکم می کند هر آنچه که اراده کند به عزتش. مرا بازیچه باید کرد شاید، مرا پر پر زمان غنچه باید کرد شاید، تو را با دل رفیق و مونس و همدرد باید کرد شاید، برایت بارها باید بگویم که در رگهای من جاری شدی چون خون و از من ساختی بار دگر مجنون. با تو باید مرد، با تو باید رفت تا غروب یک حقیقت تلخ، بدنبال تو تا خورشید باید رفت به دست تو به تاریکی کوهستان غم باید سفر کرد، به پیش پای تو شاید که چون یک مشت خاک بی بها گردم، برای قلب تو شاید خدا گردم، نمی دانم که در جای نگین تاج زرین نگاهت جای می گیرم و یا در زیر پاهای تو بی رحمانه می میرم، نمی دانم که بعد از سالهای سخت و دشوار، زمان مردنم آیادر آغوش تو جانم را خدا می گیرد و یا این آرزو در نطفه می میرد! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت توسط زری |
|
|
دیگر ساز امید را نخواهم نواخت و خاکستر قلب خویش را برای همیشه به دست باد سرگردان ساحل خواهم سپرد و با کوله باری از حسرت ، پرواز خواهم کرد!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت توسط زری |
|
|
تا پرستوهای مطهر در دشتهای شقایق به وضو بنشینند و شقایق زار را یک آسمان اشک کفایت نمی کند! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت توسط زری |
|
|
وقتی که پرسشهای تو می گردد آغاز در حجم چشمان تو تا پر باز کردم گفتی کبوتر با کبوتر باز با باز |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت توسط زری |
|
|
برای شرکت در جشن تولد غریبانه من آمده بودند. بی اختیار گفتم: .......دوستت دارم! و او ....... حیرت زده از این اعتراف دیر هنگام ، لبخندی پر مهر بر لب نشاند! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت توسط زری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چه خوب یادم هست عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:
وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت. |
| پیوندهای روزانه |
|
آلبوم آپلود آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|