تبليغاتX
شبنم بهار
ღ♥ღما می توانیم با ستارگان نگاهمان زیباترین کهکشان هستی را بسازیمღ♥ღ

کلبه ام فانوسی سرد و خاموش است و ترانه هایم مثل جدایی از مادر غم انگیزند.

وقتی روی یخ فرشهای کلبه ام می لغزم خاطراتم قطره قطره آب می شوند و من

در وادی رویاهایم گم می شوم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت   توسط زری | 

سلام بهونه قشنگ من برای زندگی

آره بازم منم همون دیوونه همیشگی

قربون اون مهربونیت چه می کنی با سرنوشت

دلم برات تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت

فدای تو نمی دونی بی تو چه دردی کشیدم اگه بخوای واست می گم

به آخر خط رسیدم

من میدونم همین روزا عشق من از یادت می ره

بعدش فقط میگن بیا که داره عشقت می میره

گفتم بهت جواب بدم یه وقت نگی چه بی وفاست اینو خودم خوب می دونم

جواب نامه با خداست

بخاطرت مونده یکی همیشه چشم به راهته

یه قلب تنها و کبود هلاک یک نگاهته

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت   توسط زری | 

باورم نیست که تک دختر مغرور بهار

عاشق چشم پسر خونده پاییز شود

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت   توسط زری | 

به آینه چنگ می زنم تا دل تصویر را به دست آورم آینه را بر زمین می زنم تا دلش را هزار

تکه کنم و آنگاه تصویرم را هزار بار می بینم که کودکانه در آینه ها اشک می ریزد!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت   توسط زری | 
حالا کجایی آشنایی ما خط خورده است که تو اینهمه دلگیری دنیا که حالم را نمی پرسد ارزانی

تو تمامی دوستت دارم های من .

خواهش می کنم از رویاهای من بیرون نرو . از آرزوها و باورهایم ، بی تو حتی نمی توانم

دلتنگ باشم . اگر این تو را آرام می کند دروازه ذهنم را ببند و برو من داغ این ناهمربانی را

مسلم دیده ام.

کم کم یاد میگیرم که ببخشم و تو را به هیچ کس جز خدا نسپارم!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت   توسط زری | 

اسم تو رو نوشتم روی بخار شیشه ، نوشتم این زمستون بی تو بهار نمی شه

خالیه جات هنوزم روی نیمکت تو ایوون وقتی می نشستی با من لحظه ها زیر بارون

صدای پای باروون رو سنگفرش خیابون

صدای چیک چیک آب تو کوچه و تو ناودوون

وای که چه آروم آروم از تو برام می خونه

بی تو دلم می گیره تو این سکوت خونه!

تقدیم به رامتین عزیز و دوست داشتی خودم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت   توسط زری | 

او هوای ستاره شدن داشت اما شهابی شد در قنوت امواج دریا سپیده دست به دعا داشت.

تا پرستو های مهاجر در کوچه های اشتیاق پر گشایند.

کاش چشمانم را گم نمی کردم تا از طراوت کاجستان جرعه ای سبز می نوشیدم و تبسم

خورشید را در گلدان ذهنم می کاشتم!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت   توسط زری | 

تو آنگاه که می خندی گل مهتاب شکوفه می زند و صف ستاره در فضا شناور می گردد.

و من هیچ آیینه ای جز چشمان تو نمی شناسم و در هیچ مهتابی جز نگاه تو

پارو نمی زنم!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت   توسط زری | 

هرگز نبود باورم ای صبح آرزو

آرام بر سیاهی شامم قدم نهی

برداری ام سبک زدل خسته، درد را

آهسته تر به جای شبم صبحدم نهی

آرام یافت نقش خیال تو نرم نرم

بر بیکران بستر اندیشه ام چه گرم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت   توسط زری | 

عشق من یادم کن گاهی، که به دل دارم آهی، که از دردم آگاهی،یه دنیا یه دنیاعاشقم من

بدون که به عشقت صادقم من ، تو مست عشقی و من مست عشقم، اگه نباشی می میرم

بیا که عمر از سر گیرم، تا هستم با یادت شادم، آخه دل بر تو دادم ، دیگه از غمها آزادم

به انتظار دیدنت ، به لحظه رسیدنت دل داره پر پر میزنه، ای چشمه حیات من، فرشته

نجات من، شوق نفسهای منی ، همیشه رویای منی

عشق تو در قلب من هدیه جاودانه است برای زنده بودن قشنگترین بهانه است

دوست داشتن تو مثل عطر خوش بهاره،

با تو نفس کشیدن پایان انتظاره.

با تو نفس کشیدن پایان انتظاره!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت   توسط زری | 

همیشه روشن ترین تکه خلوتم را برای تو کنار گذاشته ام.

همین امروز بیدار که شدم وقت نماز صبح تو را دو نوبت

آه کشیدم!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت   توسط زری | 

وقتی پرنده ای می میرد ، وقتی گلها از گلخانه هجرت می کنند. وقتی دلی از سنگ

کلامی می شکند، مهربانی را باید مومیایی کرد و در موزه ها به نمایش گذاشت!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت   توسط زری | 

تو از کدوم قصه ای که خواستنت عادته نبودنت فاجعه بودنت امنیته

تو از کدوم سرزمین تو از کدوم دیاری که از قبیله من یه آسمون جدایی

اهل هر جا که باشی قاصد شکفتنی توی بغض و دغدغه ناجی قلب منی

 پاکی عشقی و بس نه خدایا مرهمی قد آغوش منی نه زیادی نه کمی

منو با خودت ببر من به رفتن راضیم خواستنی هر چی که هست

تو بخوای من قانعم

منو باخودت ببر

منو با خودت ببر

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت   توسط زری | 

تو آن کشتی که مغرورانه باد در بادبان افکنده است تا سینه دریا را بشکافد و پای بر سر

امواج نهد و من آن تخته پاره ام که بی خودانه سیلی خور اقیانوسم.

در دل سخن شو رانگیز تو گاه موجی از پس موج دگر می زاید و گاه در یایی از آتش تلاطم

می کند.

اما مرا این موج آتشین در کام فرو می برد و غرقه میکند!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت   توسط زری | 

رد پای کودکی ام را پر از برگهای خاطره کرده ام و هر روز

آن را مرور می کنم تا دلم پر از ذوق سادگی کنم،

پر از بازی و محبت!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت   توسط زری | 

آنجا که نیزارهای سبز نگاهت از غبارهای خاکستری ام می گریزند و مرا با آرزوهای ماسیده

بر تیغه های گل سرخ تنها می گذارند ، من باید نماز دلم را شکسته بخوانم و ابرهای ساحل

مرطوب مژگانم را به پشت همه هجرانها دعوت کنم.

از ما فقط سایه مبهمی باقی مانده که بر خبازه یاسها می گرید.

هنوز هم هجرت تو را باور نداریم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت   توسط زری | 

تو نیلوفری بودی که عشق در گلبرگهای معصومت نفس می کشید و شاخه هایت

عاطفه را تا بی نهایت معنا می کرد.

ما در این وادی تفدیده در انحنای هیچ مانده ایم و تو را از یاد برده ایم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت   توسط زری | 

به تو سلام می کنم که روزگاری حرفهایم را میان آینه ها قسمت می کردی، به تو سلام

می کنم که عاشق سیبها بودی و برای روحهای گمشده نوحه می سرودی.

دلم را به خانه تو می آورم برایم فنجانی چای و تکه ای شعر بیاور . سلام مرا سبز کن ،

ای یگانه ای که کهکشانهای حوالی خانه ات پاییز و زمستان ندارد!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت   توسط زری | 

قصه یوسف آن قوم چه خوش پندی بود

به عزیزی رسد افتاده به چاهی گاهی

هستیم سوختی از یک نظر ای اختر عشق

آتش افروز شود برق نگاهی گاهی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت   توسط زری | 

پس از آن غروب رفتن اولین طلوع من باش ، من رسیدم رو به آخر تو بیا شروع من باش

شبو از قصه جدا کن چکه کن رو باور من خط بکش رو جای پای گریه های آخر من

اسمتو ببخش به لبهام بی تو خالیه نفس هام قد بکش رو باور من زیر سایه بون دستهام

خواب سبز رازقی باش عاشق همیشگی باش خسته ام از تلخی شب تو بیاطلوع من باش

من پر از حرف سکوتم خالیم رو به سقوطم بی تو و آبی عشقت تشنه ام کویر لوتم

نمی خوام آشفته باشم آرزوی خفته باشم تو نذار آخر قصه حرفمو نگفته باشم

تو نذار آخر قصه حرفمو نگفته باشم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت   توسط زری | 

خونه دل رو با صفا ساختن سهم تو

سینه سپر کردن و جون باختن سهم من

توشه مهربونی اندوختن سهم تو

به پای تو نشستن و سوختن سهم من

به حرمت لحظه میعادمون کلام عشقو واسه من تازه کن

داد بزن عاشقم آی عاشقم !

از عاشقیت شهرو پر آوازه کن

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت   توسط زری | 

زندگی یعنی عشق ، یعنی فرو رفتن در آبی که نمی دانی

عمق آن چقدر است!

زندگی یعنی باور غیر ممکنها، وقتی که مرگ را از آن غربال کنی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت   توسط زری | 

دریا از کدام سوست ؟

می خواهم پیشانی آبیش را بوسه باران کنم،

دلخستگیهایم را در کویر گذاشته ام و به دیدار آب می روم!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت   توسط زری | 

امشب پرنده باورم چه آواز سبزی می خواند و سرزمین پاکم بشارت

آمدن قاصدکها را می دهد.

مگذارید این قاصدکها را سر ببرند!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت   توسط زری | 

آن سوی پنجره نگاهها سراب است و اقیانوس دست ها، پل های التماس و خواهش .

آن سوی پنجره لبخند را حراج کرده اند و مهربانی را رایگان می دهند.

آن سو نگاه غمگنانه یاکریم ها مرده است و دست های پر نوازش برگ برای پذیرایی از

شبنم ، آماده.

آن سو یاسمن را دوست دارند. اقاقیا را قاب می گیرند و اطلس ها را نوازش می کنند.

در آن سوی پنجره هر که لبخند بزند محبت به او جایزه می دهند و هر که ایثار کند ایمانش

می بخشند.

آن سوی پنجره ، مکانی است که فراموشش کرده ایم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت   توسط زری | 

هنگام غروب وقتی خورشید با نور آرام و دلپذیرش ترانه لالایی را در گوش دریای مغرور

می خواند مثل همیشه کنار ساحل با پاهای برهنه و سری افکنده با تمام نا امیدی قدم

برداشته رد پاهایی با فاصله کم پشت سر خود بر جای می گذارم ، ردپاهایی که دریا با

تمام غرورش در مدت زمان کوتاه آنها را از من گرفته و مرا نا امید تر می کند!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت   توسط زری | 

با توام ای شوریده !

دلتنگی هایم را کنار کدام برکه سر می نهی که اینچنین مرغابیان بازیگوش به دیدنت

می شتابند. چشمی از آفتاب داری .

وقتی دل می گشایی راز هزار ساله ام تکرار می شود!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت   توسط زری | 

خسته شدم بسکه دلم دنبال یک بهونه گشت

بسکه ترانه خوندمو رنگ زمونه بر نگشت

بازم کلاغ قصه ها رفت و به خونش نرسید

یکه سوار عاشقو هیچکی تو آینه ها ندید

حادثه عزیز من تنها تو موندنی شدی

بین همه ترانه هام تنها تو خوندنی شدی

دستهای گرممو بگیر سقف ما دیوار نداره

یه روز تو قحطی غزل دنیا مارو کم می یاره

من آخرین رهگذرم تو این خیابون بلند

دیر اومدم که زود برم دل به صدای من نبند

یه روز توی شهر چشات خورشیدو پیدا می کنم

تو شب تارو سوت و کور به آرزوی من نخند!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت   توسط زری | 

د رهوای خسته اتاق و کنار پنجره فرسوده گذشته دلم گرفته. هوای دشت و پروانه به سرم

زده، دلم برای شیطنت کودکی تنگ شده کاش هنوز بزرگ نشده بودم!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت   توسط زری | 

پر از بوی بارانم، شیروانی آواز می خواند، شوق جاری است، گلها می رقصند و برگها

پای کوبی می کنند و من در گوشه ای آبی، در خلوتگاه ذهنم به روح سبز خدا می پیوندم!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت   توسط زری | 

هنگامی که سعی می کنم تا جملات را در وصف خوبیها و مهربانی های تو بر جان خطوط

تربیت دهم گویی قلم آه می کشد که ناتوانم و مرکبم توان توصیف عشق و محبت مرا

نسبت به تو ندارد .

آری!ای عزیز هرگز و هیچ زمان حتی در دورترین نقطه شهر پر خاطره و زیبایمان و یا حتی

در دورترین نقاط عالم یاد تو اندیشه مرا ترک نخواهد کرد .

چرا که مهر و محبت تو سرایی بس محکم و استوار را در خانه دل بنا نهاده است و هیچ

قدرتی قادر به نابودی و زیر پای در آوردن آنرا ندارد . اکنون که پیک دوستی و عشق را

می نگارم و قایق شیرین با تو بودن پیوسته از ذهنم عبور می کند و در گنجه دلم جای

می گیرد.

دعاهای خود را همراه تو می کنم و آرزو می کنم که همواره کامیاب و سر افراز باشی

و با پیروزی بتوانی فراز و نشیبهای این زندگانی را طی کنی و به قلل اهداف خود نائل شوی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت   توسط زری | 

بی کران واژه عشق در افق نگاه من! از کدامین زنبق ساکت قلبم بنویسم؟!

ای خدای میخک مهر ، ای طلوع زندگی ، ای نقطه آغاز من !

با کدامین کلک بر رخ صحرای عشق بنویسم که بارش صفت توست ، بنویسم

که غربت در گلدان وجودت می شکندو شکوفه آن آشنایی است...

حیات تو ، خون حیات است در رگ من......

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت   توسط زری | 

دیگر در پاهای خسته ام رمقی نمانده است که از نردبان خیالت بالا روم و با صافی آرزوهایم

یاد تو را از خاطرم جدا کنم.

امشب از ازدحام خواهم گریخت و به خلوت تنهاییم پناه خواهم برد.

آنگاه فاصله ها می شکند............

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت   توسط زری | 

در جان عاشق من شوق جدا شدن نیست

خو کرده قفس را میل رها شدن نیست

من با تمام جانم پر بسته و اسیرم

می خوام که با تو باشم در پای تو بمیرم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت   توسط زری | 

گاهی با خیال گره می خورم و مسافر روزهایی می شوم که از یاد رفته اند.

روزهایی که در قاب کهنه ذهنم غبار گرفته اند. انگار همین دیروز بود،

تمام دغدغه هایم در شور شیرین کودکی حل می شد و کینه ها را با یک

شکلات فراموش می کردم . همه را خوب می دیدم و نگاهم همیشه آفتابی

بود. امروز اما آنقدر بزرگ شده ام که تنها خاطره ای از کودکی در ذهنم باقی

مانده است!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت   توسط زری | 

وقتی نیستی خونمون با من غریبی می کنه

دل میگه اگه صبورم خود فریبی می کنه

گلهای تو باغچه غمگین و تب آلود می شن

وقتی نیستی گل هستی خشک و بی رنگ می شه

نمی دو نی که چقدر دلم برات تنگ می شه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت   توسط زری | 

زندگی همانند کوه سر بالاست همه زندگان شبانه روز تلاش می کنند که به قله این کوه

سر به فلک کشیده رسیده و آن را فتح کنند .

به هنگام بالا رفتن هیچ کس را پروای دیگری نیست .

زیرا همه عجله دارند که زودتر از دیگری به بلندترین نقطه کوه زندگی رسیده و پرچم ظفر

و پیروزی را در آنجا به اهتزاز در آورند و بدینوسیله در دوران کوتاه و گذران عمر خود مقامی

والا کسب کنند اگر در همین راهروان این کوه پر فراز و نشیب و صعب العبور رهگذری خسته

و از پا افتاده یک لحظه فقط یک لحظه درنگ کند و در این توقف لحظه ای بخواهد ضمن نفس

تازه کردن نا خودآگاه خم شده و بند کفش خود را محکم تر سازد دیگران بی محابا پای بر پشت

او نهاده و از روی قامت کمان گشته اش عبور می کنند و در حقیقت از قامت خم شده او به

خاطر رسیدن به هدف برای خویشتن "پل پیروزی" می سازند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت   توسط زری | 

به حساب خیال بافیم نگذار ولی ستاره ای دارم در تاریکی شبها

فقط خواستم بدانی که می توان دل خوش کرد به چراغهای یک

هواپیما!!!!!!!

ساعت ۱۲:۲۶ شب همراه بهاره خواهر زاده عزیزم و منصوره

عزیز در حال گوش دادن ترانه ای از مهستی(می ترسم

میترسم بگم آره بذارم سرمو رو شونه های تو دو باره اگه یه

روزی بری دل دیگه طاقت نمی یاره تو مثل یه کبوتر مسافر رو

بوم خونه دلم نشستی منو با یک نگاه عاشقونه هوایی کردی

اما دل نبستی

خدای من دوباره نگاه عاشقونه داره کار میده دستم تو خلوت

شبونه)

جمال عشقش! امیدوارم همتون به عشقتون برسین

دلم با تو دیگه یکی نمیشه نگو دوستم داری دل دیگه بازیچه

نمیشه خودت خوب میدونی که خودپسندی خیلی  سخته بتونی

دل به دل کسی ببندی می ترسم میترسم بگم آره.........

آرزوها جزیره های اقیانوسند و برای رسیدن به آن باید از

تلخاب اقیانوس گذشت!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت   توسط زری | 

چشمه سار حقیقت رادرنگاه تو دیدم. زلال صاف نگاهت مرا

به یاد اطلسی های باغ عشق انداخت. صداقت ، پاکی و

حقیقت را در نگاه تو یافتم ای که وارث تمام دلهای عاشق

و مالک تمام عاشقانه های روح ساحل هستی . دوست دارم

همیشه اینگونه سبز، آبی بمانی .

ای دریای زندگانی من!

آرزومند آرزوهای آبی رنگتان. بهاره

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت   توسط زری | 

هنگامی که تمام بهشت را با نگاهی بر اندام درخت پنجره اتاقم تجربه می کنم.

چرا ناراحت باشم؟

وقتی که بهترین موسیقی ها را در سکوت اتاق کوچکم می شنوم چرا غرق

شادی نباشم؟

گاه یک لبخند ، آنقدر عمیق می شود که گریه می کنم.

گاه یک نغمه آنقدر دست نیافتنی است که با آن زندگی می کنم.

گاه یک نگاه آنچنان سنگین است ، که چشمانم، رهایش نمی کنند.

گاه یک عشق آنقدر ماندگار است که فراموشش نمی کنم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت   توسط زری | 

امشب از باده خرابم کن و بگذار بمیرم

غرق دریای شرابم کن و بگذار بمیرم

قصه عشق به گوش من دیوانه چه خوانی

بس کن افسانه و خوابم کن و بگذار بمیرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت   توسط زری | 

خوشبختی همان کبوتری است که از ابتدای پاییز به تمنای گرمای

دستهایمان در پشت پنجره اتاقمان لانه گزیده و هر روز صبح

با صدایش از خواب بر می خیزیم اما هرگز آنرا ندیده ایم!

و من خوشبختم چون تو هستی و تمام داشته های

دنیا در تو معنا می شود.

ای خدای مهربان!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت   توسط زری | 

نگو طفلی دل سپرده یه نفر دلشو برده بگو چون عاشقه قلبش تا به حال از غم نمرده

می دونی زندگی سخته بار حرف زور زیاده اون کسی برده که قلبشو به دست غم نداده

نگو طفلکی منم من ، من شهامتم زیاده هیچ کسی هنوز تو دنیا مثل من که دل نداده

مثل پرواز پرنده توی اوج آسمونها من دلو به عشق سپردم توی اوج کهکشونها

پرزدم از توی چشمات با تو من پرواز کردم

من از پایان می ترسیدمو آغاز کردم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت   توسط زری | 

در کوچه های سرد و تاریک شهر من هزاران صدای خوش زنده

با هزاران گام خسته و برهنه می گذرد.

در کوچه های سرد و خالی شهر من صداست که منتظر است.

خاطره ها به خواب رفته اند و من هنوز پشت پنجره بسته

به انتظار نشسته ام

تا شاید تو را ببینم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت   توسط زری | 

دوستت دارم فرشته ترینم،

تو زلال ترین و زیباترین اتفاق منی!

حسینم!

زلال ترین و زیباترین!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت   توسط زری | 

برای تو می نگارم ای نگار سبز

به نام خدایی که انجام می دهد آنچه که بخواهد به قدرتش و حکم می کند هر آنچه که اراده

کند به عزتش.

مرا بازیچه باید کرد شاید، مرا پر پر زمان غنچه باید کرد شاید، تو را با دل رفیق و مونس و

همدرد باید کرد شاید، برایت بارها باید بگویم که در رگهای من جاری شدی چون خون و از

من ساختی بار دگر مجنون.

با تو باید مرد، با تو باید رفت تا غروب یک حقیقت تلخ، بدنبال تو تا خورشید باید رفت به دست

تو به تاریکی کوهستان غم باید سفر کرد، به پیش پای تو شاید که چون یک مشت خاک بی بها

گردم، برای قلب تو شاید خدا گردم، نمی دانم که در جای نگین تاج زرین نگاهت جای می گیرم

و یا در زیر پاهای تو بی رحمانه می میرم، نمی دانم که بعد از سالهای سخت و دشوار، زمان

مردنم آیادر آغوش تو جانم را خدا می گیرد و یا این آرزو در نطفه می میرد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت   توسط زری | 

دیگر نقش بهار را بر پنجره قلبم نخواهم کشید ، دیگر با طلوع سخن نخواهم گفت،

دیگر ساز امید را نخواهم نواخت و خاکستر قلب خویش را برای همیشه به دست

باد سرگردان ساحل خواهم سپرد و با کوله باری از حسرت ،

پرواز خواهم کرد!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت   توسط زری | 

صحرا آسمانی ابری می طلبد.

تا پرستوهای مطهر در دشتهای شقایق

به وضو بنشینند و

شقایق زار را یک آسمان اشک کفایت نمی کند!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت   توسط زری | 

امشب خودم را در خودم حل می کنم باز

وقتی که پرسشهای تو می گردد آغاز

در حجم چشمان تو تا پر باز کردم

گفتی کبوتر با کبوتر باز با باز

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت   توسط زری | 

پنداری آسمان پولک نشان از هزاران ستاره که در کنار ماه فانوس می کشیدند.

برای شرکت در جشن تولد غریبانه من آمده بودند.

بی اختیار گفتم:

.......دوستت دارم!

و او ....... حیرت زده از این اعتراف دیر هنگام ، لبخندی پر مهر بر لب نشاند!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت   توسط زری | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
چه خوب یادم هست عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:
وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت.

پیوندهای روزانه
آلبوم
آپلود
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته دوم آذر 1388
هفته اوّل آبان 1388
هفته اوّل شهریور 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته سوم تیر 1388
هفته دوم تیر 1388
هفته سوم خرداد 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته سوم اردیبهشت 1388
هفته دوم اردیبهشت 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته سوم فروردین 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته سوم اسفند 1387
هفته دوم اسفند 1387
هفته اوّل اسفند 1387
هفته چهارم بهمن 1387
هفته سوم بهمن 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته سوم دی 1387
هفته دوم دی 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته اوّل آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته سوم آبان 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته اوّل آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته سوم دی 1386
هفته دوم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته دوم آبان 1386
پیوندها
ღღهـــــــای و هویღღ
ღღاقــــــــــاقیاღღ
ღღغربت گلهاღღ
ღღژیوندღღ
ღღبه یاد رز عزیزمღღ
ღღقاصدک گمشدهღღ
ღღآخرین نشانهღღ
40ღღ تیکهღღ
ღღاحمدرضاღღ
ღღنیمه شبღღ
ღღزمزمه های یک پیرمردღღ
ღღخرها عمر دراز دارندღღ
ღღزمزمه های یک پیرزنღღ
ღღابر شلوار پوشღღ
ღღشادی های منღღ
ღღاگه عاشقی بیا اینجاღღ
ღღآرمیتا جونی خودمღღ
ღღپاتوق رفقاღღ
ღღیه خورده حرف حساب با خدا جونمღღ
ღღعمه جونم دختر بهارღღ
ღღوبلاگ علمیღღ
ღღPARSPLANETღღ
ღღشهاب سنگღღ
ღღرؤیتღღ
ღღشیطون بلاهای مثبتღღ
ღღاس ام اسღღ
ღღکودکانهღღ
ღღدختری از هیچ جاღღ
ღღقالبღღ
ღღجدولღღ
ღღجوکهای باحالღღ
ღღچاغنامهღღ
ღღتنظیمღღ
ღღمن اینجا خودم هستمღღ
ღღمکاپღღ
ღღمن معما نیستمღღ
ღღواکسیღღ
ღღمدل لباسღღ
ღღامیرღღ
تم گوشی1
تم گوشی 2
تم گوشی 3
ღღ خاطرات یک دختــــــر مغــــرورღღ
ღღهمین جوووریღღ
ღღعکس ღღ
ღღ روزگار نو ღღ
ღღ کوچه ღღ
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

ليست وبلاگهای به روز شده JavaScript Codes