![]() |
![]() |
|
| ღ♥ღما می توانیم با ستارگان نگاهمان زیباترین کهکشان هستی را بسازیمღ♥ღ |
|
و ما را می آزمایی در شرایط سخت، یکی پس از دیگری و دیگری از پس دیگری!!! و ما خسته از این امتحان ها، دنیای آزمون و خطایت سه ماه تعطیلی ندارد؟؟؟!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت توسط زری |
|
|
آنچنان استانداردهای جهانی در این عشق رعایت شده است که دیروز قلبم، گواهینامه ایزو ۲۵۰۰۰۰ گرفت!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت توسط زری |
|
|
آنچنان در دریای تو غرق خواهم شد که تمام غواص ها به احترامم سکوت کنند و تمام نجات غریق ها عاجز از نجاتم باشند!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت توسط زری |
|
|
و من هم خواهم رفت تا نباشم، تا نخواهم تو را و فقط تو، در حسرت نبودنم یاد کنی، خاطره های بودنم را!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت توسط زری |
|
|
- بگو ببینم عاشقی؟! - من؟! آنقدر کودکی دارم که حتی با خجالت ، پرواز پروانه ها را نگاه میکنم! - یعنی تا به حال عاشق نشده ای؟! - هرگز، اصلاً عاشق کیست و عشق چیست؟! - عشق یعنی اینکه با دیدن کسی یا چیزی، دلت فرو بریزد، آنقدر که حس کنی پروانه شده ای!!! - آه...چه حس غریبی!!! نه... اما چرا یادم آمد، روزی در دامنه کوهی نشسته بودم، نسیم ،گلبرگی را روی شانه هایم نشاند و من آنروز همان حسی را که می گویی تجربه کردم!!! - اما این که گفتی عشق نیست!!! - چرا هست! آن گلبرگ زیبا از اصلش جدا شده و مرا انتخاب کرده بود، عشقی بالاتراز این؟! - اما این فقط یک تصویر است، یک خیال بچه گانه!!! - می خواهد هر چه باشد، اما برای من زیباترین عشق است!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت توسط زری |
|
|
سکه ای طلایی در جیب چپ پیراهنم می تپد، تمام دارایی ام سالها قحطی است، بر سفره یادت نشسته ام و انگشتانم را لیس میزنم، یک نان بخور و نمیر. بیداری دستهای تو را خواب می دیدم یا که خواب دستهایت را بیدار می شدم هنگامی که نقره ای اندوهت از هیجان سر انگشتانم فوران کرد و من تازه فهمیدم غم بزرگ نداشتنت در تنهایی کوچکم نمی گنجد. حالا برای روزهای بی تو چیزی بگو، شعری بخوان من دستهایم خالی خالی است!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت توسط زری |
|
|
کاش همیشه کنار دلتنگیهایم باقی بمانی، کاش بدانی بدون تو محتاج ترینم. دوست دارم یاد تو را در باغ آرزوها سبز نگه دارم و فقط تخته سیاه و نیمکت ها مرا به یاد تو نیاورد! دلم می خواهد همیشه لبریز از مهر تو باشم آموزگار خوبم!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت توسط زری |
|
|
چه لطیف است حس آغازی دوباره،
تولدت مبارک! بهارم می دونی از پارسال تا حالا چقده بزرگ شدی، چقده خانم شدی پارسال اینموقع دغدغه قبولی کنکور رو داشتی و حالا به اون چیزی که می خواستی رسیدی! امیدوارم هر سال بیام و موفقیتهاتو دونه دونه بنویسم و لذت ببرم از اینهمه پشتکارت.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت توسط زری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چه خوب یادم هست عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:
وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت. |
|
RSS
|